تبليغاتX
ایران سرزمینی آباد

ایران سرزمینی آباد

ما جوانان ایران را دوباره با دستان خود می سازیم

آینه

 

مرد از پله های فروشگاه بزرگ شهر پایین آمد. او رفت تا سری هم به قسمت فروش لوازم لوکس و تزئینی منزل بزند. ناگهان یکی از آشنایان قدیمی را دید.

لحظاتی با حیرت و تعجب چشم در چشم یکدیگر دوختند. او به خوبی میدانست که این شخص آدم شیاد و بزهکاری است و تمام زشتی ها و خلافهای خود را با مکر و ریا از مردم پنهان کرده است. شنیده بود که به تازگی در جریان یک تبانی غیر قانونی پول زیادی به دست آورده است. حدس زد امروز برای خرج کردن بخشی از آن پول به فروشگاه آمده است. از آشنای قدیمی متنفر بود و از تخلفاتش هر از چند گاه و از فریبکاری ها و مردم فریبی های او به ستوه آمده بود. تمام نفرتش را ر مشت خود جمع کرد و محکم به صورت آشنای حیله گر زد.

همه مشتریان با شنیدن صدای شکسته شدن آینه بزرگ، به سمت صدا دویدند. آنها با دیدن دستان خون آلود مرد میانسال، وحشتزده کمی از او فاصله گرفتند. دقایقی بعد صدای آژیر آمبولانس کم و کمتر شد. هیچکس متوجه نشد که مرد را به بیمارستان بردند یا او را به تیمارستان انتقال دادند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 13:11  توسط پرنده عاشق  | 

دسته گل

 

گل های زیبا برای دسته گل خواستگاری تزئین شده بودند، اما هنگامی که به خواستگار جواب رد دادند دسته گلش را هم اندکی بعد پشت در خانه انداختند؛ گلها بعد از چند ساعتی همه سر به زیر شدند. ساعتی نگذشت که پسرکی دسته گل را دید. آن را برداشت و در لیوان آب گذاشت. ساعتی بعد به عیادت مادر بیمارش رفت. اتاق بیمارستان پر از بوی خوش گل ها و لبخند زیبای مادر شد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 8:24  توسط پرنده عاشق  | 

سپیدار

 

دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید. سال های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه ی کوچک بود.
دانه دلش می خواست به چشم بیاید اما نمی دانست چگونه. گاهی سوار باد می شد و از جلوی چشم ها می گذشت. گاهی خودش را روی زمینه ی روشن برگ ها می انداخت و گاهی فریاد می زد و می گفت: « من هستم ، من این جا هستم. تماشایم کنید.»
اما هیچ کس جز پرنده هایی که قصد خوردنش را داشتند یا حشره هایی که به چشم آذوقه ی زمستان به او نگاه می کردند، کسی به او توجه نمی کرد.
دانه خسته بود از این زندگی ، از این همه گم بودن و کوچکی خسته بود . یک روز رو به خدا کرد و گفت: « نه، این رسمش نیست. من به چشم هیچکس نمی آیم. کاشکی کمی بزرگتر، کمی بزرگتر مرا می آفریدی.» خدا گفت: « اما عزیز کوچکم! تو بزرگی، بزرگتر از آن چه فکر می کنی. حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی. رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده ای. راستی یادت باشد تا وقتی که می خواهی به چشم بیایی، دیده نمی شوی. خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده شوی.»
دانه ي کوچک معنی حرف های خدا را خوب نفهمید اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد. رفت تا به حرف های خدا بیشتر فکر کند.
سالهای بعد دانه ی کوچک، سپیداری بلند و باشکوه بود که هیچکس نمی توانست ندیده اش بگیرد؛ سپیداری که به چشم همه می آمد.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 21:14  توسط پرنده عاشق  | 

مسافر

 

مسافر تاکسی آهسته روی شونه راننده زد چون میخواست ازش یه سوال بپرسه.

راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد، نزدیک بود بزنه به یه اتوبوس، از جدول کنار خیابون رفت بالا، نزدیک بود که چپ کنه، نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس، از جدول کنار خیابون رفت بالا، نزدیک بود که چپ کنه، اما کنار مغازه توی پیاده رو متوقف شد، برای چندین ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد، سکوت سنگینی حکمفرما بود تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن، من رو تا سرحد مرگ ترسوندی! مسافر عذرخواهی کرد و گفت: من نمی دونستم که یه ضربه کوچولو آنقدر تو رو مس ترسونه. راننده جواب داد: واقعاً تقصیر تو نیست، امروز اولین روزیه که به عنوان یه راننده تاکسی دارم کار میکنم، آخه من 25 سال راننده ماشین مرده کش بودم...!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 21:20  توسط پرنده عاشق  | 

خنده دیرهنگام

 

دخترکوچولو هر وقت عروسکش را تکان می داد، عروسک گریه می کرد.

حالا او دیگه بزرگ شده و هنوزم همون عروسک را پیش خودش نگه داشته. یک روز وقتی صدای خنده عروسکی را در حین بازی دخترش می شنوه و می بینه خنده از سوی عروسکیه که چندین سال با او و گریه هاش، دوران کودکی را سپری کرده، خیلی تعجب می کنه.

این اولین بار بود که عروسکش می خندید! وقتی بررسی می کنه و دلیلشو می پرسه، می بینه دخترش، صفحه کوچیک گرامافونو که در پشت عروسک تعبیه شده بوده، برگردونده و اون طرفشو گذاشته.

مادر افسوس می خوره که چرا وقتی کوچیک بوده، متوجه نشده عروسکش می تونسته خنده هم بکنه.

اون به یاد دوران کودکی و همبازیاش آه می کشه؛ روشو می کنه به عروسک و با حسرت و ناراحتی بهش می گه: الان خنده تو به چه درد من میخوره؟!

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 9:40  توسط پرنده عاشق  | 

نصیحت

 

به هر زحمتی بود، در سرمای زیر صفر، خودش را به شهر رساند. مادرش گفته بود که در هیچ شرایطی به شهر نرود؛ اگر هم ضرورتی پیش آمد، شبانه راه بیفتد و سریع هم برگردد اما کم تجربگی و سن کمش، پند های مادر را از یادش برده بود.

سرانجام، به خاطر چند تکه نان خشک و چند تا میوه پلاسیده، به شهر آمد و بعد از تحمل تمسخر، فحش و حتی انگ بیماری هاری از سوی آدم ها، در گوشه ساختمان نیمه کاره ای تیر خورد.

در آخرین لحظه و پیش از افتادن، تصویری مبهم از کوههای بلند و سرسبز محل زندگی اش، از جلوی چشمان ترش عبور کرد و پند های خرس مادر، در گوشش طنین انداز شد ...

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 9:30  توسط پرنده عاشق  | 

جزوه

 

خسته و ناراحت بود. از چهارراه که رد می شد نگاهی به بچه های کوچکی که فال می فروختند انداخت و لبخند تلخی به بی رحمی زندگی زد.

وارد مغازه شد و بی توجه به صندوق دار گفت: یه پیتزا و یه نوشابه. یکباره صدایی که آن طرف اسم وی را صدازد، رشته افکارش را برید. نگاهی به صندوق دار انداخت. هر چی فکر کرد نشناختش. صندوق دار خودش را معرفی کرد و گفت که زمانی هم دانشگاهی بوده اند و یکبار جزوه او را به امانت گرفته بود. مرد که چهره مغمومی داشت لبخندی زد و یاد روزهای خوب آن زمان افتاد. کلی با هم گپ زدند. وقتی خواست از مغازه بیرون برود، دوستش به اصرار چند جعبه پیتزا به او داد که به منزل ببرد.

مرد جوان در حالی که لبخندی از امید به لب داشت از پشت شیشه تاکسی به بچه های فال فروش چهارراه که داشتند تکه های پیتزا را با ولع می خوردند نگاه می کرد. فکر کرد ما هم می توانیم خالق بخشی از زیبایی های زندگی باشیم.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 10:0  توسط پرنده عاشق  | 

نمک نشناس

 

جشن فارغ التحصیلی خسرو پر شده بود از سر و صدا و بگو بخند همکلاسی هاش. وسط جشن بود که زنگ خانه به صدا درآمد و یکی از دوستان خسرو در را باز کرد.

در آستانه در پیرمردی نحیف و سیه چرده ظاهر شد. تا چشم خسرو به پیرمرد افتاد داد زد: مگه نگفتم بعد از مهمونی بیا؟ و در را محکم به هم زد و در جواب سوال دوستان متعجبش که می پرسیدند: «اون کی بود؟»، گفت: نظافتچی ساختمان!

پیرمرد در حالی که از پله پایین می رفت و بغض گلویش را می فشرد در دل به نمک نشناسی پسری که با پول کارگری او فارغ التحصیل شده بود فکر می کرد.

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 8:9  توسط پرنده عاشق  | 

مهندس

 

جلوی نمایشگاه خودرو ایستاده بود و به خودروهای لوکس خیره شده بود. یاد 20 سال پیش افتاد؛ وقتی بزرگترین آرزویش رفتن به دانشگاه و مهندس شدن بود. همیشه فکر می کرد وقتی مهندس شود می تواند آخرین مدل خودرو یا هر چیزی که بخواهد به دست بیاورد. وارد مکانیکی که شد شاگرد مکانیک گفت: آقا مهندس این ماشین دیگه فرسوده شده، موتورش باید پیاده بشه و کلی هزینه داره، چی کار می کنی؟

نیشخندی زد و گفت: دستم خالیه، مجبورم بفرستمش پارکینگ.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 17:8  توسط پرنده عاشق  | 

انتظار دخترک

 

دخترک دیگر از انتظار خسته شده بود.

همه همکلاسی هایش رفته بودند و هنوز پدرش نیامده بود.

پدرش همیشه دیر می آمد و می گفت تا چند روز دیگر ماشین می خرد و او دیگر کنار دیوار مدرسه به انتظار نمی ایستد.

حالا داخل حیاط خانه ماشین خاک گرفته، گوشه ای افتاده و دختر در حسرت روزهای انتظار برای آمدن پدر، کنار دیوار مدرسه نشسته است.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 11:9  توسط پرنده عاشق  | 

کوچ بی بازگشت

 

پرنده بر شاخه درخت نشست و به دوردست ها خیره شد اما گرد و غبار و آلودگی هوای شهر نمی گذاشت که به وضوح چیزی را ببیند. کودکی را دست در دست مادرش دید که روی دهانش ماسک بود. ناگهان یاد جوجه هایش افتاد که هنوز سر از تخم بیرون نیاورده بودند. به آینده آنها فکر کرد؛ به اینکه بعد از تولد جوجه هایش به جایی دیگر کوچ کنند؛ کوچی بی بازگشت.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 9:10  توسط پرنده عاشق  | 

آغاز نو

 

کنار ضریح ایستاده بودم و دعا می کردم. روبرویم سنگینی نگاه اشکباری را احساس کردم. چهره اش برایم آشنا بود. به هم لبخند زدیم. به طرفم آمد. دست های یکدیگر را فشردیم. در نگاهش شرم و پشیمانی دیدم.

می دانم که همه چیز مدتهاست پایان یافته است، می دانم که هرگز به روزهای گذشته بازنمیگردیم، پس بهتر است که این بار در این مکان مقدس آغازی نو را بسازیم. یکدیگر را در آغوش گرفتیم.

در دوران اسارت، نگهبان سلولم بود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 11:34  توسط پرنده عاشق  | 

انتقام

 

-تو خودت می دونی من این همه پول ندارم، پس واسه چی مهریه تو گذاشتی اجرا؟!

پیرزن لبخند موزیانه ای زد و در برابر دستبند زدن مامور به شوهر پیرش هیچ چیز نگفت.

-تو که خودت میدونی من تو زندون دووم نمیارم ... به خدا سکته می کنم، از پا می افتم.

اما پیرزن می بایست از او انتقام می گرفت فقط برای اینکه کمی او را بترساند؛ بترسد که دیگر بدون اجازه او کره نخورد!

پیرزن بیش از حد مراقب شوهرش بود. پیرمرد چربی خون بالایی داشت و کره برای او سم بود.

مهریه اش را به اجرا گذاشت تا پیرمرد را به زندان ببرند که بترسد و به شرط نخوردن مادام العمر کره آزاد شود!

ساعت 10 صبح بود که پیرمرد را بردند. پیرزن تصمیم داشت که ساعت 11 به دادگاه برود و اعلام رضایت کند تا شوهر پیرش را آزاد کنند.

از نظر او این ترس برای پیرمرد واجب بود.

ساعت 45/10 را نشان میداد که پیرزن با برداشتن گوشی تلفن، به سرعت از خانه خارج شد.

دیدن چهره معصوم و خاموش پیرمرد روی تخت بیمارستان، اشکی ابدی ر ا برای پیرزن به ارمغان آورده بود. دیگر کسی نبود که پیرزن جوش سلامتی اش را بزند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 10:50  توسط پرنده عاشق  | 

تابوت چوبی

 

کشاورزی آنقدر پیر شد که دیگر قادر نبود روی زمین کار کند. یک روز که پسر از این وضع به تنگ آمده بود، تابوتی از چوب ساخت و از پدرش خواست که به داخل آن برود. پسر سرپوش تابوت را گذاشت و آن را به سوی پرتگاه بلندی کشید. درست زمانی که می خواست تابوت را به پرتگاه بیندازد، صدای آهسته ای را از داخل تابوت شنید. پسر سرپوش تابوت را برداشت.

پدر درحالیکه به آسودگی درون تابوت دراز کشیده بود به پسرش گفت: می دانم که میخواهی مرا از پرتگاه پایین بیندازی اما پیش از این که این کار را بکنی، درخواستی دارم.

پسرگفت: چه درخواستی؟

پدر گفت: مرا بینداز پایین اما تابوت را نگه دار؛ شاید بچه هایت در روزگار پیری تو به آن نیاز پیدا کنند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 10:10  توسط پرنده عاشق  | 

پایان امتحان

 

هنوز داشت به سوال ها پاسخ مي داد. برخي از سوال ها بدون جواب مانده بودند و به بعضي اشتباه پاسخ داده بود. امتحان سختي بود. مي خواست جواب هاي غلط را پاك كند كه وقت امتحان تمام شد. دير به فكر جبران و پاك كردن افتاده بود. چون او ديگر مرده بود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 14:14  توسط پرنده عاشق  | 

نافله

 

نيمه شب بود. برخاست تا نافله شب بخواند. وضو گرفت، به سمت سجاده اش رفت، نگاهش با نگاه ماه تلاقي كرد. نگاهي به آسمان شب و ستاره هاي چشمك زن و ماه كرد، تا نگاه از آن ها برگرفت ديد اذان صبح شده است. اين تنها نافله اي بود كه با جان و دل خوانده بود.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 11:56  توسط پرنده عاشق  | 

چراغ قرمز

 

از آن چراغ قرمز هاي طولاني بود و او در لا به لاي ماشين ها ساز مي زد و با صداي خوشي همه را سرگرم كرده بود. با آهنگ هاي شادي كه مي خواند انتظار براي مردم خوش آيند شده بود. آوازه خوان دوره گرد نمي دانست كه كارگردان نامي در يكي از ماشين ها او را زير نظر گرفته و براي ايفاي نقشي پسنديده است. اما چراغ اين بار چه زود سبز شد و كارگردان قبل از آن كه بتواند او را صدا بزند به ناچار حركت كرد و رفت.  هنرمند دوره گرد هيچ وقت نفهميد كه فاصله سبز شدن يك چراغ قرمز چه قدر مي توانست در عوض كردن رنگ زندگي او اثر داشته باشد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 19:20  توسط پرنده عاشق  | 

تلفن همراه

 

نزديك ظهر بود و شلوغي جلوي بازارچه ديدني بود. همه در حال خريد و فروش گوشي همراه و يا امتحان آن بودند. ساعت ها بود كه پسرك با خواهرش بساط كوچك باطري فروشي را آنجا پهن كرده و محو داد و ستد مردم بودند. دخترك گرسنه اش شد و از برادرش خواست چيزي برايش بخرد. پسر با نااميدي جيب هايش را گشت، پول كافي نبود اما فكري به خاطرش رسيد و چشم هايش برق زد.

به سرعت با حركات انگشت روي يكي از بسته هاي باطري شماره اي خيالي را گرفت و آن را نزديك گوشش برد: لطفا 2 پرس چلوكباب به آدرس ...

دخترك نتوانست جلوي خنده اش را بگيرد و تا ساعتي گرسنگي را از ياد برد.

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 17:19  توسط پرنده عاشق  | 

روز بازنشستگی

 

صبح ها خيلي زود با صداي زنگ ساعت شماطه دار از خواب بيدار مي شد و بعد از اداي فريضه نماز صبح به سر كار مي رفت، 30 سال دقيق و منظم و بدون تاخير. شب گذشته وقتي ساعت را تنظيم مي كرد نمي دانست خوشحال است يا غمگين. قرار بود امروز حكم بازنشستگي اش را دريافت كند. صبح كه ساعت زنگ زد همه اهل خانه طبق معمول در خواب بودند. ساعت تا آخرين كوكش زنگ خورد و او بيدار نشد، براي هميشه ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 19:18  توسط پرنده عاشق  | 

معجزه عشق

 

پيرمرد در طول زندگي مشترك خود آرزوي شنيدن يك جمله كوتاه «دوستت دارم» را از همسرش داشت. روزي كه براي عمل جراحي قلبش آماده مي شد، همسرش با نگراني و بي اختيار به او گفته بود: عزيزم، دوستت دارم.

آخرين آزمايشات نشان داده بود كه پيرمرد ديگر نيازي به عمل قلب ندارد.

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 15:20  توسط پرنده عاشق  | 

هم زبان

 

يك آينه زده آن طرف ديوار. هر وقت كه از تنهايي حوصله اش سر مي رود، خودش را صدا مي زند، خيلي خوشحال مي شود كه مي بيند يك نفر ديگر هم دارد صدايش مي زند. يكي مثل خودش.

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 10:12  توسط پرنده عاشق  | 

نان خامه ای

 

مدتهاست پسرك پشت ويترين مغازه ايستاده و به نان خامه اي نگاه مي كند. اين كار هر روز اوست.

بالاخره بعد از كلي زحمت پول هايش را مي شمارد، با خوشحالي به سمت مغازه مي رود و نان خامه اي را كه مدت ها نگاه مي كرد از مغازه دار مي خرد. آرام از مغازه خارج مي شود، با ذوق به نان خامه اي نگاه مي كند كه يكدفعه يك نفر تنه مي زند به او و نان خامه اي داخل گل مي افتد. پسرك در چشم هايش اشك حلقه زده، به نان خامه اي كه دارد در گل فرو مي رود نگاه مي كند و از ته دل آه مي كشد.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 6:5  توسط پرنده عاشق  | 

مورچه

 

مورچه باركش خرامان مي رود و دانه اي سه برابر وزن خودش را به سوي لانه مي برد. سوداي تا ته رفتن و رسيدن به لانه را دارد، در كوچه كه بي انتهاست و پر از چاله چوله ها و پيچ. شاهين در اوج آسمان نقشه تمام دنيا را در چشم دارد. از پشت ابر ها مورچه را مي بيند. يك مورچه، بي خيال يا باد مي بردش يا زير پا له مي شود. بايد به فكر شكار دندان گيري باشم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 23:56  توسط پرنده عاشق  | 

خواب ابدی

 

هميشه خواب هاي وحشتناك و نگران كننده مي ديد. مردمي كه حقشان را خورده بود، دست از سرش بر نمي داشتند. ناگهان از خواب مي پريد. در حالي كه سر تا پايش خيس عرق بود به خودش قول مي داد كه ديگر امروز كارهايش را اصلاح كند و اندوخته مالي ناسالمش را پاك كند. ساعتي نگذشته، همه چيز را فراموش مي كرد. همان آش بود و همان كاسه. اين بار در خواب هاي آشفته مي ديد هر كاري كرد نتوانست خلاصي يابد و بيدار شود و مثل هميشه توبه كند. او ديگر مرده بود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 14:23  توسط پرنده عاشق  | 

بد بین

 

هميشه به همه چيز و همه كس بدبين بود. اصلا عادت كرده بود كه همه را با اخم و چپ چپ نگاه كند. حالا در مطب چشم پزشكي خجالت مي كشيد بگويد براي چه چشم هايش دچار مشكل شده! ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 20:26  توسط پرنده عاشق  | 

ضریح

 

من بايد خودم را به ضريح برسانم، با اين فكر خودم را با هر سختي كه بود به ضريح رساندم. وقتي كه از حرم خارج مي شدم، پير مردي را ديدم كه به سختي قدم برمي داشت، كمكش كردم تا راحت تر قدم بردارد. گفت: وقتي داشتم زيارت مي كردم، نمي دانم كدام خيرنديده اي پايم را له كرد.

با خود گفتم؛ نكند اين پيرمرد يكي از آن هايي باشد كه من ...

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 4:11  توسط پرنده عاشق  | 

نماز شب

 

سالها بود كه هر نيمه شب انتظارش را مي كشيد ولي او در خواب ناز غوطه مي خورد و به قرار نمي رسيد. اولين باري بود كه از خواب غفلت رست و متوجه اين انتظار شد. از شرم به سجده افتاد و بنده شد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 7:0  توسط پرنده عاشق  | 

هراس

 

از وحشت مو به تنش راست شد. تا حالا اين قدر نترسيده بود. همان صداي هراس انگيز را دوباره شنيد. تصميم گرفت برود و منبع صدا را كشف كند.

چماق در دست، ترسان و لرزان رفت منبع صدا را پيدا كرد. در گنجه را باز كرد و چوب بر سر 2 موش كپل فرود آورد و به بسته زرورقي چيپس سيب زميني زده و خرت و خورت راه انداخته بودند.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 8:36  توسط پرنده عاشق  | 

گلدان خالی

 

روي تخت دراز كشيده بود و چشمش به در بود. اتاق كم كم شلوغ شد و همه دور تخت نشستند.

چند نفر با دلسوزي حالش را پرسيدند و بعضي با اشاره نشانش دادند و گفتند: بيچاره پيرمرد!

بالاخره ساعت ملاقات تمام شد و همه رفتند، بعد، زير بالش دستي برد و آهسته، عكس همسرش را بيرون كشيد، با حسرت، نگاهي به آن كرد، گلدان خالي را نشان داد و زير لب گفت: كاش تو بودي!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 19:56  توسط پرنده عاشق  | 

پشت پنجره

 

سرگرم تماشاي تلويزيون بود كه برق رفت. كمي صبر كرد تا بيايد، اما نيامد و چون حوصله كار ديگري را نداشت، آماده شد كه بخوابد. اما خوابش نبرد براي همين، از پشت پنجره به ستاره هاي آسمان نگاه كرد. خيلي زيبا بودند. چند تايي هم برايش چشمك زدند! او هم به رويشان لبخند زد و آنقدر با آنها بازي كرد تا خوابش برد. وقتي بيدار شد، همه رفته بودند. از آن به بعد، شب ها، پشت پنجره مي نشست و با ستاره ها بازي مي كرد!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 8:47  توسط پرنده عاشق  |