![]() |
![]() |
|
| ما جوانان ایران را دوباره با دستان خود می سازیم |
|
هنوز داشت به سوال ها پاسخ مي داد. برخي از سوال ها بدون جواب مانده بودند و به بعضي اشتباه پاسخ داده بود. امتحان سختي بود. مي خواست جواب هاي غلط را پاك كند كه وقت امتحان تمام شد. دير به فكر جبران و پاك كردن افتاده بود. چون او ديگر مرده بود. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 14:14 توسط پرنده عاشق |
|
|
نيمه شب بود. برخاست تا نافله شب بخواند. وضو گرفت، به سمت سجاده اش رفت، نگاهش با نگاه ماه تلاقي كرد. نگاهي به آسمان شب و ستاره هاي چشمك زن و ماه كرد، تا نگاه از آن ها برگرفت ديد اذان صبح شده است. اين تنها نافله اي بود كه با جان و دل خوانده بود. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 11:56 توسط پرنده عاشق |
|
|
از آن چراغ قرمز هاي طولاني بود و او در لا به لاي ماشين ها ساز مي زد و با صداي خوشي همه را سرگرم كرده بود. با آهنگ هاي شادي كه مي خواند انتظار براي مردم خوش آيند شده بود. آوازه خوان دوره گرد نمي دانست كه كارگردان نامي در يكي از ماشين ها او را زير نظر گرفته و براي ايفاي نقشي پسنديده است. اما چراغ اين بار چه زود سبز شد و كارگردان قبل از آن كه بتواند او را صدا بزند به ناچار حركت كرد و رفت. هنرمند دوره گرد هيچ وقت نفهميد كه فاصله سبز شدن يك چراغ قرمز چه قدر مي توانست در عوض كردن رنگ زندگي او اثر داشته باشد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 19:20 توسط پرنده عاشق |
|
|
نزديك ظهر بود و شلوغي جلوي بازارچه ديدني بود. همه در حال خريد و فروش گوشي همراه و يا امتحان آن بودند. ساعت ها بود كه پسرك با خواهرش بساط كوچك باطري فروشي را آنجا پهن كرده و محو داد و ستد مردم بودند. دخترك گرسنه اش شد و از برادرش خواست چيزي برايش بخرد. پسر با نااميدي جيب هايش را گشت، پول كافي نبود اما فكري به خاطرش رسيد و چشم هايش برق زد. به سرعت با حركات انگشت روي يكي از بسته هاي باطري شماره اي خيالي را گرفت و آن را نزديك گوشش برد: لطفا 2 پرس چلوكباب به آدرس ... دخترك نتوانست جلوي خنده اش را بگيرد و تا ساعتي گرسنگي را از ياد برد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 17:19 توسط پرنده عاشق |
|
|
صبح ها خيلي زود با صداي زنگ ساعت شماطه دار از خواب بيدار مي شد و بعد از اداي فريضه نماز صبح به سر كار مي رفت، 30 سال دقيق و منظم و بدون تاخير. شب گذشته وقتي ساعت را تنظيم مي كرد نمي دانست خوشحال است يا غمگين. قرار بود امروز حكم بازنشستگي اش را دريافت كند. صبح كه ساعت زنگ زد همه اهل خانه طبق معمول در خواب بودند. ساعت تا آخرين كوكش زنگ خورد و او بيدار نشد، براي هميشه ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 19:18 توسط پرنده عاشق |
|
|
پيرمرد در طول زندگي مشترك خود آرزوي شنيدن يك جمله كوتاه «دوستت دارم» را از همسرش داشت. روزي كه براي عمل جراحي قلبش آماده مي شد، همسرش با نگراني و بي اختيار به او گفته بود: عزيزم، دوستت دارم. آخرين آزمايشات نشان داده بود كه پيرمرد ديگر نيازي به عمل قلب ندارد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 15:20 توسط پرنده عاشق |
|
|
يك آينه زده آن طرف ديوار. هر وقت كه از تنهايي حوصله اش سر مي رود، خودش را صدا مي زند، خيلي خوشحال مي شود كه مي بيند يك نفر ديگر هم دارد صدايش مي زند. يكي مثل خودش. |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 10:12 توسط پرنده عاشق |
|
|
مدتهاست پسرك پشت ويترين مغازه ايستاده و به نان خامه اي نگاه مي كند. اين كار هر روز اوست. بالاخره بعد از كلي زحمت پول هايش را مي شمارد، با خوشحالي به سمت مغازه مي رود و نان خامه اي را كه مدت ها نگاه مي كرد از مغازه دار مي خرد. آرام از مغازه خارج مي شود، با ذوق به نان خامه اي نگاه مي كند كه يكدفعه يك نفر تنه مي زند به او و نان خامه اي داخل گل مي افتد. پسرك در چشم هايش اشك حلقه زده، به نان خامه اي كه دارد در گل فرو مي رود نگاه مي كند و از ته دل آه مي كشد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 6:5 توسط پرنده عاشق |
|
|
مورچه باركش خرامان مي رود و دانه اي سه برابر وزن خودش را به سوي لانه مي برد. سوداي تا ته رفتن و رسيدن به لانه را دارد، در كوچه كه بي انتهاست و پر از چاله چوله ها و پيچ. شاهين در اوج آسمان نقشه تمام دنيا را در چشم دارد. از پشت ابر ها مورچه را مي بيند. يك مورچه، بي خيال يا باد مي بردش يا زير پا له مي شود. بايد به فكر شكار دندان گيري باشم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 23:56 توسط پرنده عاشق |
|
|
هميشه خواب هاي وحشتناك و نگران كننده مي ديد. مردمي كه حقشان را خورده بود، دست از سرش بر نمي داشتند. ناگهان از خواب مي پريد. در حالي كه سر تا پايش خيس عرق بود به خودش قول مي داد كه ديگر امروز كارهايش را اصلاح كند و اندوخته مالي ناسالمش را پاك كند. ساعتي نگذشته، همه چيز را فراموش مي كرد. همان آش بود و همان كاسه. اين بار در خواب هاي آشفته مي ديد هر كاري كرد نتوانست خلاصي يابد و بيدار شود و مثل هميشه توبه كند. او ديگر مرده بود. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 14:23 توسط پرنده عاشق |
|
|
هميشه به همه چيز و همه كس بدبين بود. اصلا عادت كرده بود كه همه را با اخم و چپ چپ نگاه كند. حالا در مطب چشم پزشكي خجالت مي كشيد بگويد براي چه چشم هايش دچار مشكل شده! ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 20:26 توسط پرنده عاشق |
|
|
من بايد خودم را به ضريح برسانم، با اين فكر خودم را با هر سختي كه بود به ضريح رساندم. وقتي كه از حرم خارج مي شدم، پير مردي را ديدم كه به سختي قدم برمي داشت، كمكش كردم تا راحت تر قدم بردارد. گفت: وقتي داشتم زيارت مي كردم، نمي دانم كدام خيرنديده اي پايم را له كرد. با خود گفتم؛ نكند اين پيرمرد يكي از آن هايي باشد كه من ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام دی 1385ساعت 4:11 توسط پرنده عاشق |
|
|
سالها بود كه هر نيمه شب انتظارش را مي كشيد ولي او در خواب ناز غوطه مي خورد و به قرار نمي رسيد. اولين باري بود كه از خواب غفلت رست و متوجه اين انتظار شد. از شرم به سجده افتاد و بنده شد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 7:0 توسط پرنده عاشق |
|
|
از وحشت مو به تنش راست شد. تا حالا اين قدر نترسيده بود. همان صداي هراس انگيز را دوباره شنيد. تصميم گرفت برود و منبع صدا را كشف كند. چماق در دست، ترسان و لرزان رفت منبع صدا را پيدا كرد. در گنجه را باز كرد و چوب بر سر 2 موش كپل فرود آورد و به بسته زرورقي چيپس سيب زميني زده و خرت و خورت راه انداخته بودند. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 8:36 توسط پرنده عاشق |
|
|
روي تخت دراز كشيده بود و چشمش به در بود. اتاق كم كم شلوغ شد و همه دور تخت نشستند. چند نفر با دلسوزي حالش را پرسيدند و بعضي با اشاره نشانش دادند و گفتند: بيچاره پيرمرد! بالاخره ساعت ملاقات تمام شد و همه رفتند، بعد، زير بالش دستي برد و آهسته، عكس همسرش را بيرون كشيد، با حسرت، نگاهي به آن كرد، گلدان خالي را نشان داد و زير لب گفت: كاش تو بودي! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 19:56 توسط پرنده عاشق |
|
|
سرگرم تماشاي تلويزيون بود كه برق رفت. كمي صبر كرد تا بيايد، اما نيامد و چون حوصله كار ديگري را نداشت، آماده شد كه بخوابد. اما خوابش نبرد براي همين، از پشت پنجره به ستاره هاي آسمان نگاه كرد. خيلي زيبا بودند. چند تايي هم برايش چشمك زدند! او هم به رويشان لبخند زد و آنقدر با آنها بازي كرد تا خوابش برد. وقتي بيدار شد، همه رفته بودند. از آن به بعد، شب ها، پشت پنجره مي نشست و با ستاره ها بازي مي كرد! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 8:47 توسط پرنده عاشق |
|
|
صبح سردي بود و هنوز سپيده نزده بود كه ماشينش را با نيش استارت روشن كرد و به راه افتاد. عجله داشت، بايد اول وقت و قبل از شروع ترافيك به دفتر خانه مي رسيد. مشتري خوبي براي آخرين مايملك ارث پدري اش پيدا شده بود. همه مقدمات سفرش به خارج را هم فراهم كرده بود. چند خيابان نگذشته بود كه ناگهان با عابري تصادف كرد و بلافاصله به خاطر تاريكي هوا و خلوتي خيابان از صحنه گريخت. آن روز هرچه منتظر ماند مشتري اش نيامد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم دی 1385ساعت 10:1 توسط پرنده عاشق |
|
|
باورش نمي شد كه كتابش به عنوان بهترين كتاب سال انتخاب شود. دريافت جايزه نقدي باعث شد كه سه سال بعد رتبه اول انبوه سازان مسكن را كسب كند. وقتي خبرنگار مجله ادبي پرسيد كه آيا در آينده كتابي منتشر خواهيد كرد، گفت: نويسندگي عمر هدركردن است. حالا كه به بيماري آلزايمر دچار شده هرچه فكر مي كند نمي داند چرا انقدر علاقه به نوشتن دارد ولي چيزي براي نوشتن به ذهنش نمي رسد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 7:25 توسط پرنده عاشق |
|
|
شب، ناگهان هوا برگشت و برف سنگيني باريد. صبح كه پسرك از خواب بيدار شد همه جا را صاف و سفيد ديد. گوشه حياط چند پرنده زير برف كز كرده بودند. پسرك بي آن كه به مادرش بگويد از اتاق بيرون رفت. كاپشن خود را روي پرنده ها انداخت و آن ها را به خانه آورد. پرنده ها جاني گرفتند. اما پسرك سرما خورده بود و كاپشن او خيس بود. نمي دانست چطور به مدرسه برود. راديو اطلاعيه دولت را خواند كه مدارس 3 روز تعطيل است. |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم دی 1385ساعت 9:25 توسط پرنده عاشق |
|
|
بر اثر سيل پل اصلي ورودي به دهكده شيوانا خراب شده بود و همه مردم از اطراف براي كمك به اهالي دهكده در مدرسه جمع شده بودند و براي تعمير و بازسازي پل كمك مي كردند. از جمله كساني كه براي كمك آمده بودند چند دختر و پسر جوان با پوشش نه چندان رسمي بودند كه به مذاق بعضي از شاگردان مدرسه شيوانا خوش نمي آمد. يك روز ظهر كه مشغول كار بودند و همان دختران و پسران نيز به سختي كار مي كردند يكي از شاگردان بسيار حساس شيوانا طاقت نياورد و همراه عده اي ديگر از هم فكران خود گرد شيوانا جمع شدند و با اعتراض خطاب به استاد گفتند: «ببينيد استاد! شما همان گونه كه با ما صحبت مي كنيد، بي تفاوت به لباس و آرايش اين عده جوان با آن ها هم همان طور برخورد مي كنيد. در حالي كه بايد بين ما و ايشان تفاوتي باشد و ما كه سال هاست در مدرسه شما درس معرفت مي گيريم و جامه و آرايش سالكين را داريم بايد لااقل شاهد برخوردي متفاوت از سوي شما باشيم. ما به اين بي تفاوتي شما اعتراض داريم استاد!» شيوانا نگاهي به آن شاگرد كرد و گفت: «تو با اين همه سابقه و سير و سلوك روزهاست كه از كار خود مي زني و به اين اشخاصي كه اصلا به تو كاري ندارند و براي كمك آمده اند گير داده اي! اما آن ها برعكس با وجودي كه لباس و آرايششان باب طبع ما نيست، به هيچ كس كاري ندارند و با خلوص نيت و فقط به قصد كمك از همان روز اول به سختي مشغول كار هستند. تو خودت انصاف داشته باش! اگر قرار به فرق گذاشتن باشد خالق هستي آن ها را ترجيح مي دهد يا تو را كه با اين همه ادعا از كار مي زني و فقط گير مي دهي؟! اگر جوابي براي اين سوال پيدا كردي به من بگو تا نگاهم متفاوت شود!» |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 9:37 توسط پرنده عاشق |
|
|
چشمانش را بست و شمرد. يك، دو، سه و ... به ده كه رسيد، گفت: بيام؟ اما صدايي نشنيد! دوباره با صداي بلندتري گفت: بيام؟ باز هم صدايي نشنيد! بار ديگر با تمام قدرت فرياد كشيد: بيام؟ اين بار هم كسي جوابش را نداد! سرانجام طاقتش تمام شد. دست ها را از روي چشمانش برداشت و به اطراف نگاه كرد. همه رفته بودند! بعد از آن، هيچ وقت «قايم باشك»، بازي نكرد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 7:11 توسط پرنده عاشق |
|
|
روزي شيوانا استاد معرفت در مدرسه مشغول درس گفتن بود. يكي از شاگردان پرسيد: «استاد! در اين ديار پاكدامن ترين مردمان همين اهالي مدرسه هستند! اين طور نيست!؟ به هر حال ما اهالي مدرسه شبانه روز مشغول فراگيري علوم معرفتيم و بقيه به زندگي عادي مشغول اند؟!» شيوانا رو به بقيه شاگردان كرد و از آن ها در اين خصوص سوال كرد. تقريبا همه آن ها به جز يك نفر تاييد كردند كه پاك ترين و كم گناه ترين مردمان اين شهر هستند!» شيوانا تبسمي كرد و گفت: «چقدر جالب! قبل از اين كه كلاس شروع شود ديدم پشت در مدرسه شخصي مشغول انجام گناهي زشت است و بي پروا به چنين كاري مشغول است.» تا اين جمله از زبان شيوانا بيرون آمد تقريبا تمام شاگردان به جز همان يك نفر به سمت در مدرسه هجوم آوردند تا ببينند قضيه چيست!؟ چند دقيقه بعد همه شاگردان سرخورده و شرمزده سر جاي خود نشستند و در سكوت به شيوانا خيره شدند. يكي از شاگردان با تبسم گفت: «استاد! هيچ كس پشت ديوار مدرسه نبود!» شيوانا با تاسف سري تكان داد و گفت: «همه شما به جز اين يك نفر براي ديدن صحنه گناه كلاس را ترك كرديد و حريصانه نگاه هاي خود را به اين سو و آن سو دوختيد تا صحنه زشتي را شاهد باشيد. اما اين يك نفر همچنان سر كلاس ماند و شرمزده نگاهش را به زمين دوخت و هيچ نكرد. اكنون شما براي من بگوييد چه كسي گناهكارتر است!؟ او كه براي ديدن صحنه هاي زشت و نامناسب حريص و بي پرواست و يا آن كه شرم و حيا در وجودش قوي تر از نيروي كنجكاوي و ديدن زشتي و وقاحت است؟ اگر شاهد مشتاقي براي ديدن صحنه هاي زشت نباشد، رفتارهاي زشت قبح و كراهت خود را از دست نمي دهند و عموميت پيدا نمي كنند. اگر مي بينيد عمل زشت و ناپسند در دياري شيوع يافته بدانيد كه دليل اصلي آن وجود مشتري براي ديدن صحنه و شنيدن خبر آن اتفاق زشت است. خوب اكنون برايم بگوييد پاكدامن واقعي چه كسي است؟ او كه عمل زشتي انجام نمي دهد، اما از ديدن و بزرگنمايي و تعريف زشتي هاي ديگران پروايي ندارد و يا آن كسي كه نه انجام عمل زشت و ناپسند را در شان خود مي بيند و نه براي ديدن زشتي هاي ديگران اشتياق دارد؟ اگر جواب اين سوال را پيدا كرديد خواهيد فهميد كه شما پاكدامن تريد يا مردم عادي!» |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 7:44 توسط پرنده عاشق |
|
|
گاو ما ما مي كرد
گوسفند بع بع مي كرد سگ واق واق مي كرد و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.
موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند. ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد. براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند. اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند. او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد. او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 5:25 توسط پرنده عاشق |
|
|
روزي شيوانا در جمع شاگردانش درس معرفت مي داد. جواني از راه رسيد و شرمسار و سرافكنده از شيوانا خواست تا اجازه دهد در كلاس او شركت كند. شيوانا لبخندي زد و جوان را نزديك خود فراخواند و او را كنار خود نشاند. چند دقيقه اي كه گذشت يكي از شاگردان با سابقه شيوانا از جا بلند شد و با صداي بلند طوري كه همه بشنوند به سمت جوان تازه از راه رسيده اشاره كرد و گفت: «استاد! من چندين بار اين جوان را ديده ام كه در محله هاي بد و نامناسب شهر رفت و آمد دارد و به رفتارهاي ناشايست اقدام مي كند. آيا شايسته است كه او را كنار خود جاي دهيد؟!» شيوانا با خشم از شاگرد قديمي خواست فورا كلاس را ترك كند. همه تعجب كردند. شاگرد قديمي سرافكنده به سمت در رفت و قبل از خروج به سمت شيوانا برگشت و با گله گفت: «استاد! شما به جاي جواب سوالم، مرا از كلاس بيرون انداختيد؟ مگر من چه گناهي كردم؟!» شيوانا با همان عصبانيت گفت: «برايم مهم نيست چه گناهي كرده اي! فقط زماني حق داري به كلاس برگردي كه براي من و بقيه شاگردان دقيقا توضيح دهي، تو خودت در محله بدنام شهر چه مي كردي كه توانستي اين جوان را بارها در آنجا ببيني و شاهد رفتارهاي نامناسب او باشي؟! تو خودت آن جا چه مي كردي!؟» |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 7:5 توسط پرنده عاشق |
|
|
كشتي ما دچار توفان شد. تا آمديم به خود بجنبيم همه توي دريا با جليقه هاي نجات پخش شديم. نمي دانم چند روز روي آب بودم. چشم باز كردم و خود را در جزيره اي ديدم. رابينسون كروزو درست مثل فيلم حرف مي زد. با لهجه تو دماغي. كنار كلبه بدوي اش عمارت بسيار مجللي داشت. همه دور و برش را گرفته بودند. تلفن موبايل رابينسون كه زنگ زد كارگردان داد زد: كات. خدارا شكر كه سر صحنه فيلمبرداري بودند و گرنه بايد خودم رابينسون كروزو مي شدم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 6:33 توسط پرنده عاشق |
|
|
در دهكده اي كه شيوانا در آن زندگي مي كرد بين دهكده و رودخانه چند درخت بزرگ و ديواري سنگي وجود داشت كه باعث مي شد مردم ده هميشه به خاطر اين موانع از مسير دور تري خود را به رودخانه برسانند. سرانجام قرار شد عده اي را استخدام كنند تا درختان را قطع و ديوار را خراب كنند و جاده اي راحت بين رود و ده برقرار سازند. اما به خاطر حجم سنگين كار و مزد كمي كه براي اين كار در نظر گرفته شده بود هيچ كارگري حاضر به قبول اين زحمت نبود. روزي دو برادر از دهكده اي بسيار دور، به ديدن شيوانا آمدند اما در راه آمدن گرفتار راهزنان شدند و پول و مالشان را از دست دادند. آنها چون پولي براي برگشت نداشتند درخواست كار نمودند و كدخداي ده برداشتن ديوار و قطع درختان را به عنوان كار به آن ها پيشنهاد كرد. موقع قيمت گذاري كه شد كدخدا و اهالي ده دو برادر را نزد شيوانا بردند و به آنها گفتند كه چون اين كار براي دو كارگر حدود سه ماه طول مي كشد و به خاطر سختي كار پول شش ماه دو كارگر تمام وقت براي اين كار در نظر گرفته مي شود و در طي اين چند ماه نيز مي توانند در مدرسه شيوانا ساكن شوند. قرار شد از روز بعد كار شروع شود. آن شب كدخدا در مقابل جمع از دو برادر پرسيد: «آيا مي دانيد چه كار سختي را پذيرفته ايد و آيا خبر داريد كه تابحال هيچ كارگري حاضر نشده است اين همه زحمت را متقبل شود؟!» دو برادر نگاهي به هم انداختند و سري تكان دادند و گفتند كه براي آن ها اين كار مشكل نيست و آن ها كارهايي بسيار سخت تر از اين را قبلا انجام داده اند؟! ما در ديار خود صاحب مال و منال كافي هستيم و هر روز هم چنين كارهاي سختي را انجام مي دهيم! كدخدا با حيرت پرسيد: «اما اين جور كارهاي طاقت فرسا بدن انسان را فرسوده مي سازد و با درآمد حاصل از آن هم كه اصلا نمي توان مخارج زن و فرزند را تامين كرد! پس شما چگونه از پس هزينه هاي زندگي (آن هم يك زندگي مرفه) بر مي آييد؟!» دو برادر لبخندي زدند و از كدخدا پرسيدند: «تو چگونه درآمد ايجاد مي كني؟» كدخدا با غرور گفت: «ثروتي از پدر به من ارث رسيده و مقداري نيز به واسطه آشنايي با امپراطور به من هديه شده است. اين ثروت را به صورت زمين و دام به كارگران فقير اجاره مي دهم و در مقابل از آن ها سود مي گيرم! اصل ثروتم هم هميشه سر جايش هست و تازه زيادتر هم مي شود! زحمت كمتري هم مي كشم! مثلا پولي كه شما با اين زحمت در عرض شش ماه به دست مي آوريد من آن را در عرض دو ماه به دست مي آورم بدون آن كه زحمتي بكشم؟!» يكي از برادران با تعجب پرسيد: «و اگر اين ثروت به شما به ارث نمي رسيد و يا هديه اي از امپراطور دريافت نمي كرديد! يا اصلا اين ثروت به واسطه بلايي آسماني از دست مي رفت آن موقع چه مي كرديد؟!» كدخدا با غرور لبخندي زد و گفت: «خوب اين بماند!» روز اول برادران در اطراف ديوار چاله هاي بزرگي كندند و روز دوم چند اسب كرايه كردند و با استفاده از اره و تبر تنه درختان را طوري بريدند كه موقع سقوط دقيقا روي ديوار بيفتند. چاله ها طوري پاي ديوار كنده شده بودند كه با خراب شدن ديوار، بر اثر سقوط درخت، نخاله هاي ديوار مستقيم داخل چاله مي افتاد! روز بعد هم با كمك اسب ها درخت ها را از مسير جاده دور كردند و بقيه تنه درختان را نيز با آتش سوزاندند. روز چهارم و پنجم روي جاده خاك ريختند و در پايان هفته جاده اي صاف و مستقيم و عاري از هر نوع مانع مزاحمي ازقبيل ديوار و درخت بين دهكده و رودخانه برقرار شد. وقتي آخر هفته برادران مزد شش ماه خود را درخواست نمودند، كدخدا از دادن مزد طفره رفت و دو برادر به همراهي كدخدا و مردم دهكده نزد شيوانا آمدند تا او حرف آخر را بزند. شيوانا سري تكان داد و گفت: «قرارداد، قرارداد است. هماني را كه توافق كرديد را پرداخت كنيد!» كدخدا با حيرت گفت: «اما آن ها فقط يك هفته كار كردند!؟» اگر قرار باشد اين دو برادر همين طور در اين ديار كار كنند به زودي به ثروتي زياد دست پيدا مي كنند و فاصله طبقاتي بين آن ها و امثال ما زياد مي شود!» شيوانا با تعجب به كدخدا نگاه كرد و گفت: «خوب روش درست ثروتمند شدن هم همين است. اگر مي بينيد مردم يك ديار پيشرفت مي كنند، راهش همين است. آن ها از فكر و ابزار اطراف خود استفاده مي كنند و اگر لازم باشد ابزار هاي كمكي مي سازند و با صرفه جويي در زمان و زحمت، مسيري را كه بقيه با كندي و طمانينه طي مي كنند، به صورت جهشي در زمان بسيار كمتر و با زحمت ناچيز رد مي كنند و زودتر به ثروتي بيشتر دست مي يابند.» كدخدا با خشم به شيوانا خيره شد و گفت: «من قبول ندارم! من و افرادم انتظار داشتيم تا از پنجره خانه مان به مدت شش ماه اين دو برادر را ببينيم كه در اين جاده كار مي كنند و عرق مي ريزند. فقط با اين تفكر است كه دلمان راضي مي شود كه به آن ها بابت كارشان پول شش ماه را بپردازيم!» شيوانا تبسمي كرد و گفت: «شما چاره اي نداريد و طبق توافق بايد مزد شش ماه اين دو برادر را بدهيد.» سپس شيوانا نگاهي به دو برادر انداخت و تبسمي كرد و گفت: «اين دو برادر هم قول مي دهند كاري كنند كه دل كدخدا و افرادش از بابت اين پرداخت راضي بماند!؟» كدخدا مبلغ را پرداخت و رفت. روز بعد دو برادر دو مترسك چوبي در دو طرف جاده شبيه به خود درست كردند و به اين مترسك ها لباس آدم پوشاندند و به دستان آن ها با نخ قوطي هاي فلزي آويزان كردند كه با وزش باد از خود سر و صدا درست مي كردند. كدخدا و افرادش هم هر روز از پشت پنجره منزلشان به اين مترسك هاي دو طرف جاده نگاه مي كردند و از ديدن آن ها احساس رضايت داشتند. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 8:5 توسط پرنده عاشق |
|
|
شيوانا در حالي كه ترازويي مقابلش گذاشته بود مشغول درس دادن به تعدادي از شاگردانش بود. در اين حين مردي خسته و پژمرده نزد شيوانا آمد و به او گفت كه به خاطر خيانت دوستانش در تجارت دچار ورشكستگي شده است. به خاطر بي سرمايگي زن و فرزندش او را به حال خود رها كرده اند و رفته اند. دوستانش همه او را تنها گذاشته اند و تحت فشار شديد مالي است. مرد به شيوانا گفت كه به شدت افسرده است و ديگر اميدي به ادامه زندگي ندارد. شيوانا به ترازوي مقابل خود خيره شد و تبسمي كرد و گفت: «همين كه نزد من آمدي نشان مي دهد كه هنوز روزنه اميدي در وجودت هست. از من چه مي خواهي؟» مرد سرش را پايين انداخت و با شرمندگي گفت: «همه در اين سرزمين مي گويند شما به خالق هستي از بقيه نزديك تريد! خواستم برايم دعايي كنيد كه سختي اين مشكلات برايم كم شود و راه چاره اي براي مشكل من پيدا گردد!» در اين لحظه مرد بغضش تركيد و به گريه افتاد. شيوانا بدون آن كه به مرد نگاه كند قلم و كاغذي به مرد داد و از او خواست تا هر چه را از خالق هستي مي خواهد، روي يك تكه كاغذ بنويسد. مرد آهي كشيد و كاغذ و قلم را گرفت و در آن درخواستش از خداوند عالم را نوشت. او از خدا خواست تا سختي و سنگيني مشكلات را برايش كمتر كند و راه چاره اي براي رهايي از اين مشكلات در اختيارش قرار دهد. شيوانا كاغذ را از مرد گرفت آن را در يك كفه ترازو قرار داد. آن گاه سنگي از روي زمين برداشت و در كفه ديگر گذاشت. كفه كاغذ بلافاصله بالا آمد. شيوانا مدتي به ترازو خيره شد و آن گاه كاغذ را از ترازو برداشت و به مرد پس داد و گفت: «برو و چهل روز ديگر نزد من بيا و به من بگو كه وضعت چه تغييري كرده است؟!» مرد مات و مبهوت كاغذ را گرفت و رفت. چهل روز بعد شيوانا دوباره ترازو را مقابل خود گذاشت و درس دادن به شاگردانش را شروع كرد. در اين بين، دوباره همان مرد نزد شيوانا آمد، اما اين بار بسيار سرزنده تر و سرحال تر از قبل بود و چند صفحه كاغذ پر از درخواست هايش را در دستانش پنهان كرده بود. شيوانا نگاهي به ترازو انداخت و با تبسم از او پرسيد: «آيا در اين چهل روز تغييري در اوضاع ايجاد شد!؟» مرد با اعتماد به نفس گفت: «هنوز نتوانسته ام دوستي را كه به من خيانت كرد، پيدا كنم. اما تصميم گرفته ام به تجارتي جديد دست بزنم و از مسيري ديگر به كسب و كار بپردازم. ديگر نااميد و ناراحت نيستم. دوري از زن و فرزند هم برايم قابل تحمل شده است. در اين چهل روز هم قدم هاي مثبت و بزرگي برداشته ام كه در آينده اي نزديك جواب مي دهد خلاصه دعاي شما كار خودش را كرد!» شيوانا در حالي كه به كاغذ هاي دست مرد خيره شده بود پرسيد: «در اين كاغذ ها درخواست ها و دعاهاي جديدت از خالق هستي را نوشته اي اين طور نيست!؟» مرد شرمنده سري تكان داد و آن ها را به سوي شيوانا دراز كرد و گفت: «مي خواستم اين كاغذ ها را هم دوباره با ترازوي خود متبرك سازيد!» شيوانا كاغذ ها را از مرد گرفت. آنها را در يك كفه ترازو گذاشت و در كفه ديگر يك تكه سنگ بزرگ ديگر گذاشت. كفه كاغذ ها به سرعت بالا رفت. شيوانا مدتي به كاغذ ها خيره شد و سپس آن ها را به مرد پس داد و به او گفت كه دوباره چهل روز بعد نزد او بيايد. وقتي مرد رفت يكي از شاگردان شيوانا با تعب از او پرسيد: «استاد! در اين چهل روز چه اتفاقي براي اين مرد افتاده بود و راز ترازوي شما چيست؟!» شيوانا به ترازو خيره شد و گفت: «براي حل مشكلات و سختي ها از خالق هستي مي توان به دو شكل درخواست كرد. يكي اين كه بخواهيم مشكلات و مصائب سخت و بزرگ را از سر راه ما بردارد و روش دوم اين است كه از خدا بخواهيم صبر و طاقت و تحمل ما را افزايش دهد و دل هاي ما را بزرگ كند تا ديگر مشكل سرراهمان، برايمان بزرگ و سخت ننمايد. راز توفيق اين مرد هم همين است. من سنگ را در كفه اي از ترازو گذاشتم تا كفه كاغذ تقاضاي مرد بالاتر آيد. به اين ترتيب سنگ مشكلات در نظر مرد كوچك و بي مقدار جلوه كرد دلش آرام گرفت و ذهنش فرصت يافت تا بي اعتنا به آزار ها و سختي هاي مشكلاتش به فكر راه چاره بيافتد. اين مرد اكنون آمادگي لازم براي عبور از اين مشكلات را دارد. چرا كه قلبش وسعت يافته و ديگر سنگيني مصائب برايش مثل گذشته نيست. او اكنون از گذشته خودش و از اطرافيانش بسيار قوي تر است و نشانه آن هم اين همه كاغذ و درخواست جديد بود كه از من خواست در كفه بالاتر ترازوي آرزوهايش قرار دهم. راز ترازو همين است! خداوند يا توفان زندگي تو را آرام مي سازد و يا نه برعكس توفان را شديد تر و سخت تر مي كند اما در مقابل تو را آرام مي سازد و قلب تو را مطمئن و اين توانايي را به تو مي دهد تا با آرامش از سخت ترين توفان ها به سلامت عبور كني. ترازو راه دوم درخواست از خالق هستي را به ما نشان مي دهد.» |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 14:3 توسط پرنده عاشق |
|
|
پسرك با عجله از كنار او گذشت، اما چند قدم جلوتر پايش به چيزي گير كرد و افتاد. تمام خرت و پرت هايش پخش زمين شد. او مكثي كرد و بعد ناخودآگاه نشست و به پسرك در جمع كردن وسايلش كمك كرد. هر دو از مدرسه بر مي گشتند و مسيرشان يكي بود. در راه با هم آشنا شدند و گپ زدند. فهميد كه نام پسرك «بهرام» است، عاشق بازي هاي كامپيوتري و فوتبال است و اخيرا بهترين دوستش با او قهر كرده. سال ها گذشت و دوستي شان ادامه يافت. روز فارغ التحصيلي از دبيرستان، بهرام به او گفت: روزي كه با هم آشنا شديم يادت هست؟ مي داني چرا آن همه خرت و پرت همراهم بود؟ آن روز كشوي ميزم را خالي كرده بودم تا مزاحم كسي نباشم. با تصميمي كه گرفته بودم ديگر قرار نبود به مدرسه برگردم. اوضاع خانه خراب بود و تنها دوستم را از دست داده بودم و احساس مي كردم بدترين آدم روي زمين هستم. هيچ اميدي برايم باقي نمانده بود... وقتي تو كتاب هايم را از روي زمين جمع مي كردي، داشتي جانم را نجات مي دادي ... مي داني ... مي خواستم بروم به خانه و خودكشي كنم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 12:15 توسط پرنده عاشق |
|
|
چند نفر گوسفندانشان را به دامداري سپردند تا آن ها را پروار كند و آخر سال تحويلشان دهد. از قضا سيلي بي خبر آمد و تعدادي از گوسفندان را با خود برد. صاحبان گوسفندان به خانه دامدار هجوم بردند و اموالش را به آتش كشيدند و تهديد و بي حرمتي را تا حد توان خود انجام دادند و آنقدر خط و نشان كشيدند كه دامدار از دهكده شيوانا گريخت و به سرزميني ديگر كوچ كرد. صاحبان گوسفندان امانتي، چون ديگر دستشان به چوپان نمي رسيد نزد شيوانا آمدند تا حكمي دهد و براي اموال از دست رفته شان چاره اي بيانديشد. هم زمان با آن ها زن و مرد جواني نيز در محضر شيوانا و شاگردانش حضور يافته بودند. زن مي گفت كه مرد جوان تمام طلاهايي را كه او از منزل پدري با خود آورده، داخل چاه ريخته تا زن پشتوانه ثروتي خود را از دست بدهد و فقير و درمانده و محتاج او شود و به خاطر اين احتياج هميشه همراه مرد و منت كش او باشد و مرد جوان مي گفت كه اين كار را كرده تا زن فكر جدايي از همسر و زندگي مستقل با سكه ها را از سر بيرون كند و هميشه عشقش همراه او باشد. شيوانا رويش را به سمت صاحبان گوسفند و مرد جوان كرد و با تبسم گفت: «از شما ساده لوح تر در جهان كسي را نديده ام! شما با دست خود چيزي را كه براي طلبش نزد من آمده ايد، از بين برده ايد!» و سپس رويش را به سمت گوسفند داران كرد و گفت: «او كه بايد اموال شما را بازپس دهد من و مردم دهكده نيستيم. بلكه همان دامدار مصيبت زده اي است كه بي حرمتش ساختيد و دار و ندارش را به آتش كشيديد و او را وادار به فرار كرديد! شما ضالمانه هر كاري كه از دست تان بر مي آمد عليه او انجام داديد و اكنون با قيافه اي مظلوم و گردني كج مقابل من نشسته ايد و از من راه چاره مي خواهيد!؟ اعتباري كه شما از آن دامدار بخت برگشته گرفتيدهمان چيزي بود كه او به كمك آن مي توانست هم اموال شما را پس دهد و هم زندگي اش را سامان بخشد! اما شما نابخردانه هم او را به خاك سياه نشانديد و هم احتمال برگشت اموالتان را دشوار ساختيد! حال اين ديگر به غيرت و مردانگي و وضعيت دامدار بستگي دارد كه ارزش اعتبار و آبرويي را كه شما از او گرفتيد چند حساب كند و چگونه حساب شما را تسويه نمايد.» سپس شيوانا به سمت مرد جوان برگشت و گفت: «آن سكه ها مي توانست پشتوانه و اطميناني باشد براي اين زن جوان كه در شرايط سخت انتظار مرگ و گرسنگي و بدبختي را نداشته باشد. تو چيزي را كه مي خواستي با ريختن طلاها داخل چاه از دست داده اي! برخيز و سريع داخل چاه شو و به هر ترتيبي كه هست سكه ها را براي همسرت باز پس بياور!» وقتي زن و مرد جوان و گوسفند داران رفتند، شيوانا رويش را به سمت شاگردانش برگرداند و گفت: «در زندگي هرگاه خواستيد تحت تاثير خشم يا كينه و يا ترس كاري انجام دهيد هميشه لختي درنگ كنيد و با خود بيانديشيد كه مبادا چيزي كه مي خواهيد با آن اقدام خشم آلود به دست آوريد در واقع هم زمان توسط خود شما و با همان اقدام خشم آلود و كينه ورزانه در حال از بين رفتن باشد!؟ وقتي عصباني هستيد و يا ترس وجود شما را انباشته هرگز دست به اقدام نزنيد. بدانيد كه عمل مبتني بر اين احساسات هميشه نتيجه اي عكس چيزي را كه دنبالش هستيد به همراه دارد. آن گوسفند داران اگر كمي تدبير به خرج مي دادند و وضعيت دامدار را درك مي كردند مي توانستند با مساعدت خودشان و همراهي دامدار در زماني مشخص به اموال خود برسند. اما با اين كار نسنجيده اي كه از روي خشم و نفرت انجام دادند، همه چيز را خراب كردند. آن مرد جوان هم مي توانست با حفظ اموال همسر و حتي تقويت بيشتر بنيه مالي همسرش كاري كند كه از آينده او و فرزندانش حتي در غياب خود، مطمئن باشد. اما به خاطر ترس از تنهايي، با وابسته سازي مالي زن سعي كرد او را براي هميشه همراه خود سازد. غافل از اين كه اين شوق همراهي همان لحظه كه سكه ها را داخل چاه ريخت از بين رفت. اعمالي كه از روي خشم و نفرت و ترس شكل مي گيرند، به وضوح فرياد مي زنند كه آهاي مردم ببينيد كه من اين اعمال را انجام مي دهم با منطق و تدبير بيگانه ام و به همين خاطر قضاوت بقيه راجع به ايشان چيزي جز ساده لوحي و بي تدبيري نيست. در واقع اعمال برآمده از خشم و نفرت و ترس ضمن آن كه نتيجه اي عكس چيزي را كه دنبالش هستيم، به همراه مي آورد بلكه باعث مي شود چهره اي ساده لوحانه و غير قابل اطمينان از ما در اذهان نقش ببندد و ديگر كسي روي ما حساب نكند و مسووليتي جدي را به ما محول نكند. پس هميشه هنگام عصبانيت، كينه و ترس صبر پيشه كنيد و بگذاريد تا منطق و تدبير برايتان تصميم بگيرد و حركت مناسب را عقل توام با معرفت برايتان تعيين كند. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 5:2 توسط پرنده عاشق |
|
|
هيچ كس او را دوست نداشت، خيلي ها از چهره و هيكل ترسناك او مي ترسيدند، حتي تمامي پرندگان آسمان، ولي فقط كودكان كشاورز او را از صميم دل دوست داشتند چون از صدقه سر او، سر گرسنه بر بالين نمي گذاشتند. به خاطر اينكه مترسك هميشه در مزرعه شان ايستاده بود. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 8:27 توسط پرنده عاشق |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اين وبلاگ به زودي بزرگترين و پربيننده ترين وبلاگ ميهن عزيزمان ايران خواهد شد.
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 |
| پیوندها |
|
بيمه سامان استخدام و كاريابي |
|
RSS
|