![]() |
![]() |
|
| ما جوانان ایران را دوباره با دستان خود می سازیم |
|
راهبي كنار جاده نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفكر بود. ناگهان تمركزش با صداي گوش خراش يك جنگجوي سامورايي به هم خورد: «پيرمرد، بهشت و جهنم را به من نشان بده!» راهب به سامورايي نگاهي كرد و لبخندي زد. سامورايي از اين كه مي ديد راهب بي توجه به شمشيرش فقط به او لبخند مي زند، برآشفته شد، شمشيرش را بالا برد تا گردن راهب را بزند! راهب به آرامي گفت: «خشم تو نشانه از از جهنم است.» سامورايي با اين حرف آرام شد، نگاهي به چهره راهب انداخت و به او لبخند رد. آنگاه راهب گفت: «اين هم نشانه اي از بهشت!» |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام دی 1384ساعت 14:30 توسط پرنده عاشق |
|
|
عيد سعيد غدير خم بر شما مبارك باد مژده به همه خوانندگان صميمي وبلاگ
ديروز چهار شنبه 27/10/1384 فقط و فقط سه روز پس از راه اندازي اين وبلاگ 2300 نفر از «ايران، سرزميني آباد» ديدن كردند.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 10:43 توسط پرنده عاشق |
|
|
غروب يك روز باراني زنگ تلفن به صدا در آمد. زن گوشي را برداشت. آن طرف خط پرستار دخترش با ناراحتي خبر تب و لرز شديد ساراي كوچكش را به او داد. زن تلفن را قطع كرد و با عجله به سمت پاركينگ دويد، ماشين را روشن كرد و به نزديك ترين داروخانه رفت تا داروهاي دختر كوچكش را بگيرد. وقتي از داروخانه بيرون آمد، متوجه شد به خاطر عجله اي كه داشته كليد را داخل ماشين جا گذاشته است. زن پريشان با تلفن همراهش با خانه تماس گرفت. پرستار به او گفت كه حال سارا هر لحظه بدتر مي شود. او جريان كليد اتومبيل را براي پرستار گفت. پرستار به او گفت كه سعي كند با سنجاق سر در اتوموبيل را باز كند. زن سريع سنجاق سرش را باز كرد، نگاهي به در انداخت و با ناراحتي گفت: «ولي من كه بلد نيستم از اين استفاده كنم.» هوا داشت تاريك مي شد و باران شدت گرفته بود. زن با وجود نا اميدي زانو زد و گفت: «خدايا كمكم كن!» در همين لحظه مردي ژوليده با لباسهاي كهنه به سويش آمد. زن يك لحظه با ديدن قيافه ي مرد ترسيد و با خودش گفت: «خداي بزرگ، من از تو كمك خواستم آنوقت اين مرد...!» زبان زن از ترس بند آمده بود، مرد به او نزديك شد و گفت: «خانم، مشكلي پيش آمده؟» زن جواب داد: «بله، دخترم خيلي مريض است و من بايد هرچه سريع تر به خانه برسم ولي كليد را داخل ماشين جا گذاشته ام و نمي توانم درش را باز كنم.» مرد از او پرسيد كه آيا سنجاق سر همراه دارد؟ و زن فورا سنجاق سرش را به او داد و مرد در عرض چند ثانيه در اتومبيل را باز كرد! زن بار ديگر زانو زد و با صداي بلند گفت: «خدايا متشكرم!» سپس رو به مرد كرد و گفت: «آقا متشكرم، شما مرد شريفي هستيد.» مرد سرش را برگرداند و گفت: «نه خانم، من مرد شريفي نيستم. من يك دزد اتومبيل بودم و همين امروز از زندان آزاد شده ام!» خدا براي زن يك كمك فرستاده بود، آن هم يك حرفه اي! زن آدرس شركتش را به مرد داد و از او خواست كه فرداي آن روز حتما به ديدنش برود. فرداي آن روز وقتي مرد ژوليده وارد دفتر رئيس شركت شد، فكرش را هم نمي كرد كه روزي به عنوان راننده مخصوص در آن شركت بزرگ استخدام شود. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 15:40 توسط پرنده عاشق |
|
|
* اجتماعی
- تعداد زيادي كبك توسط برخي از سودجويان در خمين زندهگيري شد - چين ۱۱۱ميليون مشترك اينترنت دارد - طرح امتداد آزاد راه تهران - تبريز تا مرز تركيه تاييد شد * سیاسی - عنوانهاي مهم مطبوعات روزچهارشنبه چاپ پاكستان * ورزشی - هندوستان براي ميزباني جام ملتهاي آسيا با ايران رقابت ميكند - اهم عناوين مطبوعات ورزشي - مطبوعات ورزشي به مردم چه ميگويند؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 12:41 توسط پرنده عاشق |
|
|
عشق از ديد دانشمندان آنتوان برت : اولين طليعه عشق آخرين تابش عقل است. لرد بايرون : عشق مرد قسمتي از زندگي او و عشق زن همه زندگي اوست. ديز رائيلي : همه بخاطر عشق زاده شدهايم .... عشق پايه و اساس هستي و تنها پايان آنست. فرانگلين : اگر مي خواخيد دوستتان بدارند دوست بداريد و دوست داشتني باشيد . عشق از ديد گاه آدمهاي معمولي عشق از ديد جاج آقا : استغفرالله باز از اين حرفاي بي ناموســي زدي ؟! ( جمله عاشقانه : خداوند همه جوانان رو به راه راست هدايت كنه ) عشق از ديد رحيم گوشكوب بقال سر كوچه : والا زمان ما عشق مشق نبود ننمـون رفت اين فاطي اتوماتيك رو واسمون گرفت ! ( جمله عاشقانه : هوي فاطي شام چي داريم ؟ ) عشق از ديد مرتضي ايدزي ( در زندان ) : اوچيكتيم عشقي ! ( جمله عاشقانه : خاك زير پاتيم ... كه گل ميشيم ) عشق از ديد ننه بزرگم : نزن ننه اين حرفارو ! راستي اين دختر بتـــــــول خانوم خيلي دختر خوب و با كمالاتيه ! ( جمله عاشقانه : بريم خواستگاري ... ) عشق از ديد دوست دخترم : عزيزم تو كه عاشقمي پس چرا هزينـــــــه جراحي دمـــــاغمو نميدي ؟! واسه ناهار هم بريم سورنتو ... ناديا و دوستشم ميان ... دوست ناديا واســـش يه ماتيز گرفته ! تو حتي حاضر نيستي واسه مــن كه اينهمه دوستت دارم يه پرايد بخري ؟! عشق از ديد غلام شوفر : رادياتور عشق من از برايت جوش آمده ! باور نداري بر آمپرم بنگر! عشق از ديد دختراي ترشيده : خدا جون يعني ميشه بياد خواستگاريم ؟!! عشق از ديد بابام : آخه پسر عشق واست نون و آب ميشه ؟! حالا بگو ببينم باباش چي كارست؟ .عشق از نگاه ننم : وا مگه تو امسال كنكور نداري ؟! عشق باشه واسه بعد ! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 10:25 توسط پرنده عاشق |
|
|
روزي در پارك شهر زني با يك مرد روي نيمكت نشسته بودند و به كودكاني كه در حال بازي بودند نگاه مي كردند. زن رو به مرد كرد و گفت: «پسري كه لباس ورزشي قرمز دارد و از سرسره بالا مي رود، پسر من است.» مرد در جواب گفت: «چه پسر زيبايي!» و در ادامه گفت: «او هم پسر من است.» و به كودكي كه تاب بازي مي كرد اشاره كرد. مرد نگاهي به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد:«تامي، وقت رفتن است.» تامي كه دلش نمي آمد از تاب پايين بيايد، با خواهش گفت: «بابا جان، فقط 5 دقيقه! باشد؟» مرد سرش را تكان داد و قبول كرد. مرد و زن باز به صحبت ادامه دادند. دقايقي گذشت و پدر دوباره پسرش را صدا زد: «تامي، دير مي شود، برويم.» ولي تامي با خواهش كرد: «5دقيقه، اين دفعه قول مي دهم.» مرد لبخندي زد و باز قبول كرد. زن رو به مرد كرد و گفت: «شما، آدم خونسردي هستيد ولي فكر نمي كنيد پسرتان با اين كارها لوس بشود؟» مرد جواب داد: «دو سال پيش يك راننده مست پسر بزرگم را در حال دوچرخه سواري زير گرفت و كشت. من هيچ گاه براي سام وقت كافي نگذاشته بودم و هميشه به خاطر اين موضوع غصه مي خورم. ولي حالا تصميم گرفته ام اين اشتباه را در مورد تامي تكرار نكنم. تامي فكر مي كند 5 دقيقه بيش تر براي بازي كردنه وقت دارد ولي حقيقت آن است كه من، 5 دقيقه بيشتر وقت مي دهم تا بازي كردن و شادي او را ببينم. 5 دقيقه اي كه ديگر هرگز نمي توانم بودن در كنار سام از دست رفته ام را تجربه كنم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 9:30 توسط پرنده عاشق |
|
|
پسر بچه 9 ساله اي تصميم گرفت تا جودو ياد بگيرد. پسر دست چپش را در يك حادثه از دست داده بود ولي جودو را خيلي دوست داشت. به همين دليل پدرش او را نزد استاد جودوي ژاپني معروفي برد و از او خواست تا به پسرش تعليم دهد. استاد قبول كرد و شروع كرد به تعليم. سه ماه گذشت، پسر نمي دانست چرا استاد در اين مدت فقط يك فن را به او ياد مي دهد. يك روز نزد استاد رفت و پس از اداي احترام گفت: «استاد، چرا به من فنون بيش تري ياد نمي دهيد؟» استاد لبخندي زد و جواب داد: همين يك حركت براي تو كافي است.» پسر جوابش را نگرفت ولي باز به تمرينش ادامه داد. چند ماه بعد استاد پسر را به اولين مسابقه برد. پسر در اولين مسابفقه برنده شد. پدر و مادرش كه مسابقه او را مي ديدند، به شدت تشويقش مي كردند. پسر در دور دوم و سوم هم برنده شد تا به مرحله نهايي رسيد. حريف او يك پسر قوي هيكل بود كه همه را بايك ضربه شكست داده بود. پسر مي ترسيد كه با او روبرو شود ولي استاد به او اطمينان داد كه حتما موفق خواهد شد. مسابقه آغاز شد و حريف يك ضربه محكم به پسر زد. پسر به زمين افتاد و از درد به خود مي پيچيد. داور دستور به قطع مسابقه داد ولي استاد مخالفت كرد و گفت: «نه، مسابقه بايد ادامه يابد.» پس از اين كه دو حريف باز هم رودرروي هم قرار گرفتند و مبارزه آغاز شد، در يك لحظه حريف اشتباهي كرد و پسر با قدرت او را به زمين كوبيد و برنده شد! همه سالن پسر را تشويق مي كردند و پدر و مادرش از شوق، اشك مي ريختند. بعد از پايان مسابقه پسر نزد استاد رفت و با تعجب پرسيد: «استاد، من چگونه حريف قدرتمندم را شكست دادم؟!» استاد با خونسردي گفت: «ضعف تو باعث پيروزي ات شد! وقتي تو آن فن هميشگي را با قدرت روي حريف انجام دادي، تنها دفاع حريف اين بود كه دست چپ تو را بگيرد، در حالي كه تو دست چپ نداشتي!» |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 17:18 توسط پرنده عاشق |
|
يه روز به يه تركه گفتن: تو چرا ترك شدي؟
جواب داد: امكانات كم بود. بهش گفتن: حالا چرا لر نشدي؟! گفت: ديگه انقدر امكانات كم نبود كه! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ يه روز به يه تركه گفتن: از قفل فرمون ماشينت راضي هستي؟ جواب داد: آره، ولي فقط سر پيچها يه خورد اذيت ميكنه! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ شباهت بيژامه و ژيان: با هردو تا سر كوچه بیشتر نميشه رفت! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 17:17 توسط پرنده عاشق |
|
|
با عجله وارد فروشگاه شدم. با ديدن آن همه جمعيت شوكه شدم. كريسمس نزديك بود و همه براي خريد آنجا آمده بودند. با عجله از بين شلوغي به طرف بخش اسباب بازي ها رفتم. دنبال يك عروسك قشنگ براي نوه كوچكم مي گشتم. مي خواستم براي كريسمس، گران ترين عروسك فروشگاه را برايش بخرم. در حالي كه برچسب قيمت عروسك ها را مي خواندم، پسر بچه ي كوچكي را ديدم كه حدود 5 سال داشت. پسر عروسك زيبايي را آرام در بغل گرفته بود و موهايش را نوازش مي كرد. در اين فكر بودم كه اين عروسك را براي چه كسي مي خواهد؛ چون پسر بچه ها اغلب به اسباب بازي هاي مثل ماشين و هواپيما علاقه مند هستند. پسر پيش خانمي رفت و گفت: «عمه جان، مطمئني كه پول ما براي خريد اين عروسك كم است؟» عمه اش (در حالي كه خسته و بي حوصله بود) جواب داد: «گفتم كه، پولمان كم است.» سپس به پسر بجه گفت كه همان جا بماند تا برود و چند تا شمع بخرد و برگردد. پسر عروسك را در آغوش گرفته بود و دلش نمي آمد، آن را برگرداند. با دودلي پيش او رفتم و پرسيدم: «پسر جان، اين عروسك را براي چه كسي مي خواهي؟» جواب داد: «من و خواهرم چند بار اين جا آمده ايم. خواهرم اين عروسك را خيلي دوست داشت و هميشه آرزو مي كرد كه شب كريسمس بابانوئل اين را برايش بياورد.» به او گفتم: «خوب، شايد بابانوئل اين كار را بكند.» پسر گفت: نه، بابانوئل نمي تواند به جايي كه خواهرم رفته، برود. من بايد عروسك را به ماردم بدهم تا برايش ببرد.» از او پرسيدم كه خواهرش كجاست؟ به من نگاهي كرد و با چشماني پر از اشك جواب داد: «او پيش خدا رفته. پدر مي گويد كه مامان هم مي خواهد پيش او برود تا تنها نباشد.» انگار قلبم از تپيدن ايستاد! پسر ادامه داد:«من به پدرم گفتم از مامان بخواهد كه تا برگشتنم از فروشگاه منتظر بماند.» بعد عكس خودش را به من نشان داد و گفت: «اين عكسم را هم به مامان مي دهم تا آنجا فراموشم نكنند، من مامان را خيلي دوست دارم ولي پدر مي گويد كه خواهرم آنجا تنهاست و غصه مي خورد.» پسر سرش را پايين انداخت و دوباره موهاي عروسك را نوازش كرد. طوري كه پسر متوجه نشود دست به جيبم بردم و يك مشت اسكناس بيرون آوردم. از او پرسيدم: «مي خواهي يك بار ديگر پولهايت را بشماريم، شايد كافي باشد؟» او با بي ميلي پولهايش را به من داد و گفت: «فكر نمي كنم، چند بار عمه آنها را شمرد ولي هنوز خيلي كم است.» من شروع به شمردن پول هايش كردم. بعد به او گفتم: «اين پولها كه خيلي زياد است، حتما مي تواني عروسك را بخري!» پسر با شادي گفت: «آه خدايا متشكرم كه دعاي مرا شنيدي!» بعد رو به من كرد و گفت: طمن دلم مي خواست كه براي مادرم يك گل رز سفيد بخرم، چون مامان گل رز خيلي دوست دارد، آيا با اين پول كه خدا برايم فرستاده، مي توانم گل هم بخرم؟» اشك از چشمانم سرازير شد، بدون آن كه به او نگاه كنم، گفتم: «بله عزيزم، مي تواني هرچه قدر كه دوست د اري براي مادرت گل بخري.» چند دقيقه بعد عمه اش برگشت و من زود از پسر دور شدم و در شلوغي جمعيت خودم را پنهان كردم. فكر آن پسر حتي كي لحظه از ذهنم دور نمي شد. ناگهان ياد خبري افتادم كه هفته پيش در روزنامه خوانده بودم: «كاميوني با يك مادر و دختر تصادف كرد. دختر درجا كشته شده و حال مادر او هم بسيار وخيم است.» فرداي آن روز به بيمارستان رفتم تا خبري بدست آورم. پرستار بخش، خبر ناگواري به من داد: «زن جوان ديشب از دنيا رفت.» اصلا نمي دانستم آيا اين حادثه به پسر مربوط مي شود يا نه. حس عجيبي داشتم. بي هيچ دليلي به كليسا رفتم. در مجلس ترحيم كليسا، تابوتي گذاشته بودند كه رويش يك عروسك، يك شاخه گل رز سفيد و يك عكس بود. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 13:39 توسط پرنده عاشق |
|
|
در مطب دكتر به شدت به صدا درآمد. دكتر گفت: «در را شكستي! بيا تو.» در باز شد و دختر كوچولوي نه ساله اي كه خيلي پريشان بود، به طرف دكتر دويد: «آقاي دكتر! مادرم!» و در حالي كه نفس نفس مي زد، ادامه داد: «التماس مي كنم با من بياييد! مادرم خيلي مريض است.» دكتر گفت: «بايد مادرت را اينجا بياوري، من براي ويزيت به خانه كسي نمي روم.» دختر گفت: «ولي دكتر، من نمي توانم. اگر شما نياييد او مي ميرد!» و اشك از چشمانش سرازير شد. دل دكتر به رحم آمد و تصميم گرفت همراه او برود. دختر دكتر را به طرف خانه راهنمايي كرد، جايي كه مادر بيمارش در رختخواب افتاده بود. دكتر شروع كرد به معاينه و توانست با آمپول و قرص تب او را پايين بياورد و نجاتش دهد. او تمام طول شب را بر بالين زن ماند؛ تا صبح كه علائم بهبود در او ديده شد. زن به سختي چشمانش را باز كرد و از دكتر به خاطر كاري كه كرده بود تشكر كرد. دكتر به او گفت: «بايد از دخترت تشكر كني. اگر او نبود حتما مي مردي!» مادر با تعجب گفت: «ولي دكتر، دختر من سه سال است كه از دنيا رفته!» و به عكس بالاي تختش اشاره كرد. پاهاي دكتر از ديدن عكس روي ديوار سست شد. اين همان دختر بود!! فرشته اي كوچك و زيبا!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 8:49 توسط پرنده عاشق |
|
|
دو دوست با پاي پياده از جاده اي در بيابان عبور مي كردند. بين راه بر سر موضوعي اختلاف پيدا كردند و به مشاجره پرداختند. يكي از آنها از سر خشم، بر چهره ديگري سيلي زد. دوستي كه سيلي خورده بود، سخت آزرده شد ولي بدون آن كه چيزي بگويد، روي شن هاي بيابان نوشت: «امروز بهترين دوست من، بر چهره ام سيلي زد.» آن دو كنار يكديگر به راه خود ادامه دادند تا به يك آبادي رسيدند. تصميم گرفتند قدري آنجا بمانند و كنار بركه آب استراحت كنند. ناگهان شخصي كه سيلي خورده بود، لغزيذ و در بركه افتاد. نزديك بود غرق شود كه دوستش به كمكش شتافت و او را نجات داد. بعد از آن كه از غرق شدن نجات يافت، بر روي صخره اي سنگي اين جمله را حك كرد: «امروز بهترين دوستم جان مرا نجات داد.» دوستش با تعجب از او پرسيد: بعد از آنكه من با سيلي تو را آزردم، تو آن جمله را روي شن هاي صحرا نوشتي ولي حالا اين جمله را روي صخره حك مي كني؟» ديگري لبخندي زد و گفت: «وقتي كسي ما را آزار مي دهد، بايد روز شن هاي صحرا بنويسيم تا بادهاي بخشش، آن را پاك كنند ولي وقتي كسي محبتي در حق ما مي كند بايد آن را روي سنگ حك كنيم تا هيچ بادي نتواند آن را از ياد ها ببرد.» |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 8:49 توسط پرنده عاشق |
|
|
تامي كوچولو به تازگي صاحب يك برادر شده بود و مدام به پدر و مادرش اصرار مي كرد كه او را با برادر كوچكش تنها بگذارند. پدر و مادر مي ترسيدند، تامي هم مثل بيش تر بچه هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي كند و به او آسيبي برساند؛ براي همين به او اجازه نمي دادند با نوزاد تنها بماند. اما در رفتار تامي هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد، با نوزاد مهربان بود و اصرارش براي تنها ماندن با او روزبه روز بيشتر مي شد. بالاخره پدر و مادرش به او اجازه دادند. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 8:48 توسط پرنده عاشق |
|
|
يادم مي آيد وقتي نوجوان بودم، يك شب با پدرم در صف خريد بليط سيرك استاده بوديم. جلوي ما يك خانواده ي پرجمعيت اسيستاده بودند. به نظر مي رسيد پول زيادي نداشتند. شش بچه كه همگي زير دوازده سال بودهند، لباسهاي كهنه ولي در عين حال تميز پوشيده بودند. بچه ها همگي با ادب بودند. دوتادوتا پشت پدر و مادرشان ، دست همديگر را گرفته بودند و با هيجان در مورد برنامه ها و شعبده بازي هايي كه قرار بوده ببينند، صحبت مي كردند. مادر بازوي شوهرش را گرفته بود و باعشق به او لبخند مي زد. وقتي به باجه بليط فروشي رسيدند، متصدي باجه از پدر خانواده پرسيد: «چند عدد بليط مي خواهيد؟» پدر جواب داد: «لطفا شش بليط براي بچه ها و دو بليط براي بزرگسالان.» متصدي باجه، قيمت بليط ها را گفت. پدر به باجه نزديك تر شد و به آرامي پرسيد: «ببخشيد، گفتيد چقدر؟» متصدي باجه دوباره قيمت بليط ها را تكرار كرد. پدر و مادر بچه ها با ناراحتي زمزمه كردند. معلوم بود كه مرد پول كافي نداشت. حتما فكر مي كرد كه به بچه هاي كوچكش چه جوابي بدهد؟ ناگهان پدرم دست در جيبش برد و يك اسكناس بيست دلاري بيرون آورد و روي زمين انداخت. بعد خم شد، پول را از زمين برداشت، به شانه مرد زد و گفت: «ببخشيد آقا، اين پول از جيب شما افتاد!» مرد كه متوجه موضوع شده بود، همانطور كه اشك از چشمانش سرازير مي شد، گفت: «متشكرم، متشكرم آقا.» پدر خانواده مرد شريفي بود ولي در آن لحظه براي اين كه پيش بچه ها شرمنده نشود، كمك پدرم را قبول كرد. بعد از اين كه بچه ها داخل سيرك شدند، من و پدرم از صف خارج شديم و به طرف خانه حركت كرديم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 8:47 توسط پرنده عاشق |
|
|
چند سال پيش در يك روز گرم تابستاني در جنوب فلوريدا، پسر كوچكي با عجله لباسهايش را در آورد و خنده كنان داخل درياچه شيرجه رفت. مادرش از پنجره كلبه نگاهش مي كرد و از شادي كودكش لذت مي برد. مادر ناگهان تمساحي را ديد كه به سوي فرزندش شنا مي كند، مادر وحشت زده به طرف درياچه دويد و با فرياد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولي ديگر دير شده بود. تمساح با يك چرخش پاهاي كودك را گرفت تا زير آب بكشد. مادر از راه رسيد و از روي اسكله بازوي پسرش را گرفت. تمساح با قدرت مي كشيد ولي عشق مادر به كودكش آن قدر زياد بود كه نمي گذاشت او بچه را رها كند. كشاورزي كه در حال عبور از آن حوالي بود، صداي فريادهاي مادر را شنيد، به طرف آن ها دويد و با چنگك محكم بر سر تمساح زد و او را كشت. پسر را سريع به بيمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودي نسبي بيابد. پاهايش با آرواره ها تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روي بازوهايش جاي زخم ناخن هاي مادرش مانده بود. خبرنگاري كه با كودك مصاحبه مي كرد از او خواست تا جاي زخم هايش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را كنار زد و با ناراحتي زخم ها را نشان داد، سپس با غرور بايزوهايش را نشان داد و گفت: «اين زخم ها را دوست دارم؛ اينها خراش هاي عشق مادرم هستند.» |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 8:46 توسط پرنده عاشق |
|
|
ميخوام ابتداي مطالب وبلاگم را با داستانهايي ازكتاب «عشق بدون قيد و شرط» آغاز كنم. من بعضي ازاين داستان ها را گاهي چندين بار خوندم اما باور كنيد نميدونم چرا دوست دارم باز هم بخوانم. البته شايد به خاطر اين باشه كه من به عشق پاك خيلي علاقه دارم. به خودم گفتم: پسر، اين داستان ها رو مي توني تو وبلاگ هم بذاري تا دوستات هم لذت ببرن. دوستاي عزيزم نظر بدين تا من هم دلگرمي داشته باشم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 8:45 توسط پرنده عاشق |
|
|
سلام به همه دوستان و هموطنان عزيزم در هر كجاي ايران زمين كه هستيد و اميدوارم هميشه موفق و پيروز بوده و باشيد. من «پرنده عاشق» هستم و 22 سالمه و اهل تهران. نميدونم چرا اما دلم ميخواد از اين به بعد سرگذشت ويا تجربياتمو كه در زندگي ام بدست مي آورم در اختيار شما خوانندگان گرامي قرار دهم. اميدوارم شما عزيزان نيز با ارسال نظرات خود در قسمت نظرات هر مطلب مرا ياري دهيد. دوستتان دارم. پرنده |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 8:43 توسط پرنده عاشق |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اين وبلاگ به زودي بزرگترين و پربيننده ترين وبلاگ ميهن عزيزمان ايران خواهد شد.
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 |
| پیوندها |
|
بيمه سامان استخدام و كاريابي |
|
RSS
|