تبليغاتX
سلام دوست عزيزم. با ارائه نظرات ارزشمندت منو ياري كن. كليه حقوق مربوط به اين وبلاگ محفوظ مي باشد. هرگونه كپي برداري از مطالب اين وبلاگ فقط با ذكر منبع مجاز است. مديريت وبلاگ در حذف نظرات مستهجن و بي مورد و تكراري آزادي عمل دارد. بهترين و زيباترين لحظات را برايتان آرزو مي كنم

ایران سرزمینی آباد
ما جوانان ایران را دوباره با دستان خود می سازیم

 

سنگ كيسه صفرا داشت. جراحان او را عمل كردند ولي كيسه او تركيد و پرده صفاق او عفونت برداشت و تا دم مرگ رفت و . . .

آنها كه از او خوبي ديده بودند گفتند: چه مرد نازنين و نيكي بود. دعاي خيلي ها بدرقه راهش بود و خدا به دادش رسيد و عمر دوباره به اوداد.

اما آنها كه دل خوشي از او نداشتند گفتند: عجب مرد بدجنسي بود. نفرين خيلي ها به دنبال او بود و خدا انتقام خود را گرفت و كيسه صفراي او تركيد!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 14:3  توسط پرنده عاشق | 

 

چند روزي بيشتر نبود كه سر از خاك در آورده بود. از صبح تا غروب دست هايش به سوي آسمان بود. چقدر خورشيد را دوست داشت اين گل آفتاب گردان نو رسيده.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 10:37  توسط پرنده عاشق | 

 

Mr and Mrs Yates had one daughter. Her name was carol, and she was nineteen years old. Carol lived with her parents and worked in an office. She had some friends, but she did not like any of the boys very much.

Then she met a very nice young man. His name was George Watts, and he worked in a bank near her office. They went out together quite a lot, and he came to Carol's parents' house twice, and then last week Carol went to her father and said, "I'm going to marry George Watts, Daddy. He was here yesterday."

"Oh, yes," her father said. "He's a nice boy --- but has he got any money?"

"Oh, men! All of you are the same," the daughter answered angrily. "I met George on the first of June and on the second he said to me, "Has your father got any money?"

 

 

Thanks from: Abed.P

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 10:36  توسط پرنده عاشق | 

 

روزي شيوانا به عيادت يكي از دوستانش كه بيمار بود رفت و جوياي حال او شد. فرزندان بيمار گفتند كه طبق تجويز طبيب او بايد هر روز يك ظرف جوشانده تلخ به همراه چندين شربت شيرين بخورد و او هميشه با شربت شيرين شروع مي كند و بعد وقتي نوبت جوشانده تلخ مي رسد آنقدر تاخير مي كند كه وقت دارو مي گذردو تازه هنگام نوشيدن هم بخش زيادي از آن را پس مي زند. به همين خاطر چند هفته است كه بيماري اش خوب نشده است.

شيوانا تبسمي كرد و نظر دوستش را در اين مورد پرسيد. دوستش گفت: «شربتي كه اين ها مي گويند خودش به تلخي زهر است و تصور كن كه جوشانده چقدر مي تواند تلخ باشد. نوشيدن اين جوشانده ها هر روز براي من مايه عذاب شده و طبيب هم اصرار دارد كه درمان من در اين جوشانده ها نهفته است. به نظر تو چه كنم؟!»

شيوانا سري تكان داد و گفت: «هميشه صبح كه از خواب برمي خيزي، فرقي نمي كند كه بيمار باشي يا سالم! ابتدا كار هاي آن روز را بر طبق اولويت و سختي دسته بندي كن وهميشه سعي كن سخت ترين كار را اول انجام دهي. به اين ترتيب ديگر بار سنگيني آن را تمام روز با خودت حمل نمي كني!»

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 12:42  توسط پرنده عاشق | 

 

Tow men started a fight in a street. The big man hit the little man hard, and the little man fell down on the ground. Then the big man saw a policeman who was coming along the street, the big man hid himself in a shop.

The policeman looked down at the man on the ground but the little man did not move. A taxi was coming along the street and the policeman stopped it. Then he took the man in his arms and put him into the back of the taxi. The policeman got into the taxi too.

"Go to a doctor's house quickly," he said.

The man in the back did not move or speak. "He's dead!" the policeman thought.

When the taxi stopped outside the doctor's house, the policeman carried the man inside, and the doctor looked at him.

"He may be dead," said the doctor as soon as he saw him. "He isn't moving."

The little man heard the doctor and sat up. He was afraid. "I'm not dead," he carried. "I'm alive!"

The policeman was angry. "Do you know better than the doctor?" he asked.

"Yes," said the man. "I wanted to get away from that big man who hit me, and I got away. Thank you very much. Good morning!"

 

 

 

 

Writer: Reza.Sh

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 12:41  توسط پرنده عاشق | 

 

در خود خيره ماندم و خود را دريافتم. روشن شدم و درخشيدم.

او گفت: هستي خود را دريافته اي. بعد چي؟

اين بار با تمام قدرت درخشيدم و فراتر از خود چيزي نيافتم. متحير شدم و بهت زده برجا ماندم.

پرسش خود را تكرار كرد: بعد چي؟

خود را شكافتم و در خويش غور نمودم. او پرسيد: بعد چي؟

همچنان خود را درمي يافتم. درك از هستي بود: بعد چي؟

در اوج قله معرفت بودم. او با سماجت تكرار كرد: بعد چي؟

متغير شدم و فرياد زدم: همين است ديگر. مگر قرار است بعدي هم داشته باشد!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 9:23  توسط پرنده عاشق | 

 

ديروز با خودش قرار گذاشت كه ديگر غمگين نباشد و براي چيزي گريه نكند. وقتي به مشكلاتش كه به خاطر آنها غمگين مي شد، فكر كرد، آنقدر خنديد كه اشك از چشمانش سرازير شد.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 12:52  توسط پرنده عاشق | 

 

روزي شيوانا براي تعمير سقف سالن اصلي مدرسه، تعدادي كارگر معمار را دعوت كرد. يكي از معماران با بي ميلي و ناراحتي كار را انجام مي داد و دايم از طولاني بودن ساعات كار و كند گذشتن زمان گلايه مي كرد.

شيوانا به او گفت: «حتي اگر كاري را دوست نداري آن را خوب انجام بده! تو به خاطر مهارت در كارت در اين ديار مشهوري و بي ميلي و بي طراوتي باعث مي شود كه هم وجودت زودتر خسته شود و هم شهرت و اعتبارت از بين برود. موفقيت فقط به دنبال كساني نيست كه كارشان را دوست دارند، بلكه از آن كساني است كه كار را خوب انجام مي دهند. اگر به موفقيت احترام بگذاري و دوستش داشته باشي و به خاطر آن كارهايي را كه دوست هم نداري خوب انجام دهي خواهي ديد كه موفقيت هميشه در زندگي مانند سايه همراه تو خواهد بود.»

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 9:18  توسط پرنده عاشق | 

 

دخترك گل فروش سالها بود كه در آرزوي خريدن يك كفش قرمز پولهايي را كه از فروختن گل هاي مريم به دست آورده بود، در قلك كوچكش جمع مي كرد.

آن روز صبح هم مثل هميشه، در فكر و رويايش بود كه ناگهان در اثر برخورد با اتوموبيلي به گوشه اي پرتاب شد. وقتي چشمانش را باز كرد خود را روي تختي سپيد و تميز ديد كه در كنار آن هديه اي قرار داشت. دخترك با خوشحالي هديه را باز كرد. يك جفت كفش قرمز بود. چشمان دخترك لبريز از شادي شد. ولي افسوس . . .

. . . او نمي دانست كه پاهايش ديگر توان رفتن ندارد . . .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 7:6  توسط پرنده عاشق | 

 

One of Harry's feet was bigger than the other. "I can never find boots and shoes for my feet, "he said to his friend Dick.

"Why don't you go to a shoemaker?" Dick said. "Aren't they very expensive?"

"No," Dick said, "some of them aren't. There's a good one in our village, and his quite cheap. Here's his address." He wrote something on a piece of paper and gave it to Harry.

Harry went to the shoemaker in Dick's village a few days later, and the shoemaker made him some shoes.

Harry went to the shop again a week later and looked at the shoes. Then he said to the shoemaker angrily, "You're a silly man! I said, "Make one shoe bigger than the other," but you've made one smaller than the other.

 

 

 

Thanks from: Abed.P

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 7:6  توسط پرنده عاشق | 

 

بازيگر گمنام شناخته نشده اي بود، سالها بود كه كوشش مي كرد به هنرپيشه اي مشهور تبديل شود.

او آرزو داشت به حدي معروف شود؛ تا هر جا مي رود از او تقاضاي امضا و عكس كنند. آنقدر تلاش كرد تا بالاخره موفق شد.

اما حالا وقتي مي خواهد بيرون يبايد؛ آنقدر گريم مي كند تا كسي او را نشناسد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 13:41  توسط پرنده عاشق | 

 

راستش ديگر خسته شده بود. وقتش بود زن بگيرد و يك زندگي خوب داشته باشد مثل خواهر و شوهر خواهرش، و روزهاي تعطيل بنشيند در خانه. هي كولر تعمير كند. يخچال تعمير كند. چاي بخورد. غر بزند و كانال تلويزيون عوض كند . . . و گرفت. اما زنش مثل خواهرش نبود.

اهل گردش بود. كوهنوردي، مسافرت. او هم مثل شوهر خواهرش نبود. نمي توانست با خواسته هاي زنش موافقت كند. و ناچار از هم جدا شدند. خيلي راحت.

حالا او در خانه است. خانه مادرش و مادرش در فكر است باز برايش زن بگيرد. يك زن خوب مثل خواهرش؟!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 7:41  توسط پرنده عاشق | 

 

Joe Richards finished school when he was 18, and then his father said to him, "You've passed your examinations now, Joe, and you got good marks in them. Now go and get some good work. They're looking for clever people at the bank in the town. The clerks there get quite a lot of money now."

A few days later, Joe went to the bank and asked for work there. A man took him into a small room and gave him some questions on a piece of paper. Joe wrote his answers on the paper, and then he gave them to the man.

The man looked at them for a few minutes, and then he took a pen and said to Joe, Your birthday was on the 12 of June, Mr Rechards?"

"Yes, sir," Joe said.

"What year?" the man asked.

"Oh, every year, sir," Joe said.

 

 

 

Thanks from: Abed.P

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 7:40  توسط پرنده عاشق | 

 

مدتي بود اميد و ايمانم را از دست داده بودم. سستي تمام وجودم را فراگرفته بود. گرسنه و تنگدست بودم و خسته از تلاشهاي بيهوده تصميم گفتم به زندگي ام خاتمه دهم. در خياباني مي گذشتم كه پسر بچه اي را ديدم روي برفها نشسته بود و جعبه واكسش را كنارش گذاشته بود.

كارش را با چابكي و بي توجه به سرما انجام مي داد. نگاه پر اميدش را هنوز، پس از سالها، از ياد نبرده ام.

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 7:20  توسط پرنده عاشق | 

 

نزديك بهار بود و مردم براي جشن بهاري خود را آماده مي كردند. چند دلقك از سرزميني دور، از دهكده شيوانا عبور مي كردند. آنها نمايشي ترتيب دادند و شرط تماشاي نمايش را پرداخت مبلغي سنگين تعيين كردند. همه مردم نمي توانستند اين نمايش خنده دار را ببينند و فقط عده خاصي مي توانستند به ديدن نمايش بروند.

روزي شيوانا دختر و پسر جواني را ديد كه غمگين و افسرده از كنار مدرسه عبور مي كنند.

با تبسم از آنها پرسيد: «دهكده اي كه جوانانش غمگين باشند روي شادي را نخواهد ديد! چرا افسرده ايد؟!»

دختر و پسر گفتند پول كافي براي خريد بليت نمايش دلقك ها ندارند و نمي توانند مانند هم سن و سال هايشان به تماشاي نمايش خنده دار بروند و شاد باشند!

شيوانا با تعجب گفت: «مگر شادي مي تواند بدون اجازه ما از بيرون وارد وجود ما شود. شادي اتفاقي است دروني كه محل وقوع آن نيز در درون ما و با اجازه ماست. دلقك ها فقط مي توانند كساني را بخندانند كه خود را آماده خنديدن كرده باشند. برخيزيد و بخنديد تا از درون شاد باشيد و هرگز اجازه ندهيد ديگران براي شاد بودن شما نقشه بريزند و تصميم بگيرند. در زندگي شادي خود را به هيچ چيز بيرون از وجودتان مشروط نكنيد. رئيس كارخانه شادي سازيتان خودتان باشيد!»

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 14:54  توسط پرنده عاشق | 

 

يادتونه؛ نوزاد بودم مي گفتيد: بچه است نمي فهمه؛ به جون شما مي فهميدم ولي بس كه سعي كردم به شما منظورم را بفهمونم، چيزهايي را كه درك مي كردم از ياد بردم.

بزرگتر كه شدم مي گفتيد؛ بزرگ مي شي يادت ميره؛ ولي هيچ وقت يادم نرفت.

بعد ها مي گفتيد: حالا جووني بايد قدر اين لحظه ها رو بدوني، تلاش كني، بسازي ياد بگيري كه از زندگيت لذت ببري؛ ولي خودتون . . .

انگار زندگي يه انتظاره!

لبخندي زد و گفت: حالا مونده، تازه وقتي كه سرنوشت رو پذيرفتي بايد كم كم باهاش سازش كني مثل خود من كه گرچه نتونستم باهاش خو بگيرم ولي خيلي وقته بهش عادت كردم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 8:21  توسط پرنده عاشق | 

 

از ديدن چهره هميشه خسته همراه با لبخند تصنعي از سر رضايت زنش خسته شده بود. ديدن دستهاي پينه بسته او كه مزدش تنها چند النگوي زرد قديمي بود دلش را زده بود، از ديدن گونه هاي گل انداخته اش به وقت شنيدن كلمات عاشقانه حالش به هم مي خورد. دلش شوري نهان داشت و هواي جواني مي طلبيد. پس دور از چشم او گلوله اي آتشين، كه هم دل مي برد و هم شور جواني را در او زنده مي كرد با مهري سنگين برگزيد و كنارش نشاند و سوار بر مركب هوا و هوسش و مست از كرشمه هاي او آنچنان پارا بر گاز ماشين فشرد كه ناگهان . . .

وقتي به هوش آمد و چشم باز كرد، او بود و پاهايي كه ديگر حركت نداشت و چشم هاي به اشك نشسته مهربان همسرش و يادداشتي كوتاه از يار جوانش:

«افليجي چون تو جواني مرا تباه مي سازد، مهرم را ستانده ام و اكنون جانم آزاد است!»

و دستان پينه بسته همسرش ديگر النگويي نداشت.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 13:28  توسط پرنده عاشق | 

 

هميشه صبح كه مي شد خانه اين همسايه و آن همسايه مي رفت و غيبت و دوبهم زني مي كرد. تا اينكه همسايه ها از دستش عاصي شدند ديگر هيچ جا نداشت و همسايه ها به شوهرش خبر دادند.

شوهرش گفت: «چرا دوبهم زني مي كني؟»

او گفت: «من صحبت كردم نه دوبهم زني»

شوهرش رفت و يك سال نيامد. او به همسايه ها گفت: «شوهرم خارج رفته قراره كارهارو درست كنه من رو هم ببرد.»

بعد از يك سال شوهرش با يك زن و بچه ديگر، آمد و او را از خانه بيرون كرد. او رفت.

همسايه ها گفتند: «شايد زن صيغه اي بوده شايدم بچه دار نمي شده.»

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 10:57  توسط پرنده عاشق | 

 

روزي شيوانا از كنار مزرعه اي مي گذشت. زن و مرد حواني را ديد كه به زحمت در حال كشت و زرع هستند. مرد به محض ديدن شيوانا به سوي او دويد و در حالي كه زنش او را همراهي مي كرد، هراسان گفت: «استاد! تمام اميد من و خانواده ام به نتيجه اين كشت و زرع است. اگر آفتي بيايد يا اتفاق ناگواري بيفتد شايد چند ماه آينده تمام چيزي را كه داريم از دست بدهيم و به فقر و تنگدستي بيفتيم. ما را راهنمايي كن تا از اين نگراني بيرون بياييم.»

شيوانا نگاهي به زن و مرد جوان انداخت و گفت: «خالق هستي مزرعه را در اختيار شما قرار داده است و شما هم از زحمت و تلاش چيزي كم نگذاشته ايد. پس دليلي نيست كه نسبت به كسي كه دست روي دست گذاشته عقب بمانيد. اما با اين وجود در كنار اين كار به پرورش دام و طيور هم مشغول شويد و در اوقات فراغت يك كار فني مثل فرش بافي براي خود دست و پا كنيد! در اين صورت احتمال شكست و تنگدستي شما كمتر مي شود! اما در هر صورت پيشنهاد مي كنم با نيت خالص و پاك كارتان را انجام دهيد و مانند ابر شناور شويد و بگذاريد نتايج خودشان همديگر را پيدا كنند و گرد هم آيند. شما شبيه ابر باشيد. براي ابر چه فرقي مي كند كه باد از كدام جهت مي وزد او در آسمان رويايي خودش شناور است. شما هم مادامي كه خود را در آسمان توكل و اعتماد به خالق هستي شناور ساخته ايد، نگران هيچ تند بادي نباشيد.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 13:5  توسط پرنده عاشق | 

 

از وقتي صداهاي پيرامون اش خاموش شده بود، احساس مي كرد در خلا زندگي مي كند. گاهي فقط صداي پرندگان و چرندگان را مي شنيدكه از دور و برش به گوش مي رسيد. آدمهاي اطرافش به كجا رفته بودند؟

فكر هاي مختلفي از ذهنش گذشت. اما هرگز تصور اينكه آدمهايي با فاصله هاي معين از او ايستاده و به حركاتش نگاه مي كنند، به ذهن و فكرش هم خطور نمي كرد.

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 13:5  توسط پرنده عاشق | 

 

مردي نزد شيوانا آمد و مغرورانه به او گفت: « همسري دارم كه وقتي به من مي نگرد از چهره و هيكلم به وجد مي آيد و مرا عاشقانه دوست مي دارد!! در حالي كه قبل از آن گمان مي كردم چهره ام كاملا معمولي است! به نظر شما در وجود من چيزي زيبا و دوست داشتني است كه او اين چنين ديوانه وار مرا مي پرستد؟!»

شيوانا سري تكان داد و گفت: «او تو را نه به خاطر شخصيتت بلكه به خاطر شخصيتي كه از هنگام با تو بودن پيدا مي كند، دوست دارد. او بايد كسي را دوست بدارد و جون به خاطر شرايط خانوادگي و محيط دهكده، تو تنها شخص مناسب بودي اين جريان عشق به سمت تو جاري شده است. قدر اين نعمت را بدان و بي جهت به آن مغرور مشو و گمان نكن كه تمام عالم شيفته چهره و اندام تو هستند!»

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت 10:19  توسط پرنده عاشق | 

 

دختر كوچولو هر وقت عروسكشو نشان مي داد، عروسكه گريه مي كرد، حالا او بزرگ شده و هنوز هم آن عروسكو پيش خودش نگه داشته؛ يه روز وقتي صداي خنده عروسك را در حين بازي دخترش مي شنوه و مي بينه كه خنده از سوي عروسكيه كه چندين سال با او و گريه هاي او دوران كودكي اش را سپري كرده، خيلي تعجب مي كنه چون اين اولين باري بود كه عروسك دوران كودكي اش مي خنديد! وقتي دليلشو مي پرسه، مي بينه دخترش صفحه كوچيك گرامافونو كه در پشت عروسك تعبيه شده، برگردونده و اون طرفشو گذاشته؛ مادر افسوس مي خوره به اين كه چطور وقتي كوچيك بوده، متوجه نشده كه عروسكش مي تونسته خنده هم بكنه، از ته دل آه مي كشه، روشو مي كنه به عروسك و مي گه: «الان خنده تو به چه درد من مي خوره؟ّ!»

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت 10:18  توسط پرنده عاشق | 

 

ماشين ها بوق مي زنند. ترافيك روان است، اما هيچكس به او راه نمي دهد. همه فكر مي كنند آمبولانس خالي است. بعضي ها به او دشنام مي دهند.

از آمبولانس پياده مي شود. از پشت اتوموبيل، يخچال هايي را كه رويش نوشته كبد، كليه و قلب بيرون مي آورد، بالا مي گيرد و نشان مي دهد. ماشين ها همه كنار مي روند تا رد شود؛ چون زندگي چند نفر به سرعت او بستگي دارد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 16:30  توسط پرنده عاشق | 

 

وارد خانه شد چه عطري پيچيده بود؛ خورشت مورد علاقه شوهرش. با كنجكاوي به سمت آشپزخانه رفت.

نه! يك زن و چه زيبا. چه زود مادري براي بچه هايش پيدا شده بود. بر سر دخترانش كه بي صدا درس مي خواندند بوسه زد و از پنجره به آسمان پرواز كرد و به جمع دوستانش كه همه جزء تازه درگذشتگان بودند پيوست.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 16:17  توسط پرنده عاشق | 

 

روزي شيوانا در مدرسه درس اراده و نيت را مي گفت. ناگهان يكي از شاگردان مدرسه كه بسيار ذوق زده شده بود از جا برخاست وگفت: «من مي خواهم ده روز ديگر در كنار باغ مدرسه يك كلبه براي خودم بسازم. من تمام تلاش خودم را به خرج خواهم داد و اگر حرف شما درباره نيروي اراده درست باشد بايد تا ده روز ديگر كلبه من آماده شود!»

همان شب شاگرد ذوق زده كارش را شروع كرد. با زحمت فراوان زمين را تميز و صاف كرد و روز بعد به تنهايي شروع به كندن پايه هاي كلبه نمود. هيچ يك از شاگردان و اعضاي مدرسه به او كمك نمي كردند و او مجبور بود به تنهايي كار كند. روزها سپري شد و كار او به كندي پيش مي رفت و آن شاگرد محبور شد به تنهايي همه كار ها را انجام دهد.

يك هفته كه گذشت از شدت خستگي مريض شد و به بستر افتاد و روز دهم وقتي در سر كلاس ظاهر شد با افسردگي خطاب به شيوانا گفت: «نمي دانم چرا با وجودي كه تمام عزمم را جزم كردم ولي جواب نگرفتم!! اشكال كارم كجا بود؟!»

شيوانا تبسمي كرد و خطاب به پسر آشپز مدرسه كرد و گفت: «تو آرزويي بكن!»

پسر آشپز مدرسه چشمانش را بست و گفت: «اراده مي كنم تا ده روز ديگر در گوشه باغ يك اتاق خلوت براي همه بسازم تا هر كس دلش گرفت و جاي خلوت و امني براي مراقبه و مطالعه نياز داشت به آنجا برود! اين اتاق مي تواند باي مسافران و رهگذران آينده هم يك محل سكونت موقتي باشد!»

همان روز پسر آشپز به سراغ كار نيمه تمام شاگرد قبلي رفت. اما اين بار او تنها نبود و تمام اهالي مدرسه براي كمك به او بسيج شده بودند. حتي خود شيوانا هم به او كمك مي كرد. كمتر از يك هفته بعد كلبه به زيباترين شكل خود آماده شد.

روز بعد شيوانا همه را دور خود جمع كرد و با اشاره به كلبه گفت: «شاگرد اول موفق نشد خواسته اش را در زمان مقرر محقق سازد. چرا كه نيت اولش ساختن كلبه اي براي خودش و به نفع خودش بود! اما نفر دوم به طور واضح و روشن اظهار داشت كه اين كلبه را به نفع بقيه مي سازد و ديگران نيز از اين كلبه نفع خواهند برد. هرگز فراموش نكنيم كه در هنگام آرزو كردن سهم منفعت ديگران را هم در نظر بگيريم. چون اگر ديگران نباشند خيلي از آرزوها جامه عمل نخواهد پوشيد.»

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 12:8  توسط پرنده عاشق | 

 

چشمانش را بست، عظر فضا را به مشام كشيد. تصوير دختر موفري اش را با صورت آغشته به هندوانه كه يك هسته آن روي گونه اش چسبيده بود به حافظه سپرد. دختر را در آغوش كشيد و از خدا خواست سالهاي پيري، وقت دلتنگي اين تصوير همان قدر شفاف مقابل جشمانش ظاهر شود و او را به اين روز و ساعت برگرداند.

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 12:7  توسط پرنده عاشق | 

سلام به همه هموطنان گل و دوستداران ایران زمین

آغاز سال ۱۳۸۵ را به همه شما تبریک میگم و امیدوارم سال جدید سالی پربار و با سعادت برای همه شما باشه.

در سال جدید با کمک شما و بهره گیری از نظرات ارزشمندتان سعی خواهم کرد بهترین و زیباترین وبلاگ ایران را بسازم و پاسخگوی حداکثر سلیقه های خوانندگان دوست داشتنی وبلاگ "ایران سرزمینی آباد" باشم.

دوستان خوبم با ارائه نظرات خودتان در بهتر ساختن وبلاگ "ایران سرزمینی آباد" مرا یاری کنید.

به امید فردایی بهتر و ایرانی آباد

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت 11:52  توسط پرنده عاشق | 

 

روزي شيوانا با تعدادي از شاگردان از محله اي عبور مي كرد. دختر و پسر شاداب و سرحالي را ديد كه همه به دور آنها جمع شده بودند و به حرفهاي آن دو گوش مي كردند. شيوانا مدتي ايستاد و به گفته هاي آن دو گوش كرد. متوجه شد كه دختر و پسر دو خواهر و برادرند كه مي خواهند براي يكي از فقراي محله يك حمام هيزمي درست كنند به همين خاطر بقيه بچه ها را دور هم جمع كرده اند تا اين كار را به صورت گروهي انجام دهند.

شيوانا اشاره اي به دختر و پسر كرد و خطاب به شاگردان گفت: «ببينيد! مهم آرزو داشتن و رويايي در سر پروراندن است. اين دو طفل كوچك خوب مي دانند چگونه روياي خود را با هم سن و سالهاي خود در ميان بگذارند و به صورت تيمي براي برآورده شدن يك آرزو وارد عمل شوند. مهم اين است كه اين رويا را همين طور كه هست حفظ كنند.»

شيوانا از آن محله عبور كرد و رفت. يك ماه بعد دوباره گذر شيوانا و شاگردان از همان محله افتاد. اين بار متوجه شد كه دختر و پسر كنار ديواري رو به آفتاب با حالتي افسرده كز كرده و در خود فرو رفته اند و بقيه بچه هاي محله نيز در اطراف آنها مشغول بازي هستند. شيوانا نزديك آن دو رفت و پرسيد: «براي آن فقير حمام هيزمي درست كرديد؟!»

پسرك آهي كشيد و گفت: «مغازه دارها و بزرگتر ها عليه ما شوريدند و به ما گفتند كه بچه ها بروند بازي كنند و دست از بازي بزرگان بردارند. براي همين هيچ كس از بزرگترها حاضر نشد به ما كمك كند و در نتيجه ما همينطوري بيكار نشسته ايم تا بزرگ شويم و بعد اين كار را انجام دهيم.»

شيوانا از آنها پرسيد: «روز اول وقتي خواستيد اين كار را انجام دهيد قصد و منظورتان چه بود؟»

دخترك با انرژي پاسخ داد: «مي خواستيم بي اعتنا به آن چه بزرگ تر ها بين خودشان توافق كرده اند كاري كنيم كه تمام فقيران محله و دهكده صاحب حمام آب گرم شوند و از اين نعمت برخوردار گردند.‌»

پسرك نيز در ادامه گفت: «حتي مي خواستيم وقتي بزرگتر شديم در تمام سرزمين و كل دنيا چنين كاري انجام دهيم. ولي افسوس كه بزرگتر ها نگذاشتند.»

شيوانا تبسمي كرد و گفت: «بزرگتر ها نگذاشتند چون اين روياي آن ها نبود. اما اين رويا و آرزو هنوز متعلق به شماست. بزرگتر ها مي توانند موقتي مانع اجراي روياي شما شوند، ولي نمي توانند اين رويا و آرزو را از شما بگيرند. پس چرا خودتان به دست خودتان رويايتان را مي كشيد و از بين مي بريد!؟»

دختر و پسر كوچك به هم نگاهي انداختند، لبخندي زدند و از جا برخاستند و دوباره بچه ها را با شوق و سر و صداي زياد دور خود جمع كردند. آنها اين بار مي خواستند هر طور كه شده براي فقير محله حمامي بسازند.

شيوانا به سوي شاگردان برگشت. يكي از شاگردان گفت: «بي فايده است! دوباره بزرگترها مانع از اجراي روياي آن ها مي شوند.»

شيوانا تبسمي كرد و  گفت: «فقط مانع مي شوند. ولي ديگر نمي توانند اين رويا را از بين ببرند. وقتي رويايي زنده بماند مطمئن باش كه دير يا زود اسباب تحقق آن هم فراهم مي شود.»

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت 11:47  توسط پرنده عاشق | 

 

My mother, I love you and I need you, Even Though

I love you and I need you, even though!

I may at times have made you tear your hair

I set myself apart, but even so

Your presence and your love are always there.

You are my jail cell and ten-ton door.

That keeps me from just being who I am.

And so I pound the walls and go to war,

Ramming all the rules that I can ram.

Yet though I must rebel, all the while

I know your love's the ground on which I stand.

I wait upon the flash of your pround smile, my mother

And twist inside at every reprimand.

I'm sorry for the times I've caused you pain;

After these brief storms, love will remain.

Barry tayler

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت 11:46  توسط پرنده عاشق | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
اين وبلاگ به زودي بزرگترين و پربيننده ترين وبلاگ ميهن عزيزمان ايران خواهد شد.

نوشته های پیشین
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
پیوندها
بيمه سامان
استخدام و كاريابي
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان

New Page 2
New Page 1