تبليغاتX
سلام دوست عزيزم. با ارائه نظرات ارزشمندت منو ياري كن. كليه حقوق مربوط به اين وبلاگ محفوظ مي باشد. هرگونه كپي برداري از مطالب اين وبلاگ فقط با ذكر منبع مجاز است. مديريت وبلاگ در حذف نظرات مستهجن و بي مورد و تكراري آزادي عمل دارد. بهترين و زيباترين لحظات را برايتان آرزو مي كنم

ایران سرزمینی آباد
ما جوانان ایران را دوباره با دستان خود می سازیم

 

بازي مي كردند. سرخوش و شاد، صداي خنده هاشان تمام باغ را پر كرده بود. هر يك سبدي پر از گل در دست داشتند و بر سر و روي هم مي پاشيدند.

- اگه گفتي امروز روز چندمه؟

دختر كوچك موهايش را كناري زد و گفت: نمي دونم، خيلي گذشته.

- يادته مي گفتي دلم براي مامانم تنگ شده؟ اونجا رو نگاه كن.

سر برگرداند؛ مادر با لبخندي دلنشين او را مي نگريست.

- قاب كردم بابا، ببين خوشت مياد؟

 پسر جوان پيش آمد و قاب عكس را به پدر داد. كمي بعد، صداي هق هق مرد برخاست و قاب عكس زن روي ديوار كنار قاب عكس دختركي زيبا جاي گرفت.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 8:53  توسط پرنده عاشق | 

 

امروز دخترك دست فروش، دوباره بهش حسادت كرد. به همون مانكني كه اندازه خودش بود و يه كاپشن قشنگ صورتي تنش كرده بود. آخه امروز باز هم هوا سرد شده بود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 8:51  توسط پرنده عاشق | 
 

بر اثر عارضضه مرگ مغزی در آی سی یو بستری بود. احوالش را که از تنها فرزندش می پرسیدند می گفت: خدا بیامرزدش.

چند روز بعد فرزند به علت پریشان حالی در یک حادثه رانندگی قلبش از طپش ایستاد در حالی که قلب پدر هنوز می تپید.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 6:41  توسط پرنده عاشق | 
 

وقتی به دوستانم گفتم که شیشه ها هم دل دارند همه به من خندیدند. اما من به چشم خودم دیدم وقتی یک روز سرد روی شیشه بخارگرفته نوشتم "من تنها هستم" برایم گریه کرد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 5:32  توسط پرنده عاشق | 

 

روزي شيوانا وارد روستايي شد كه بيماري عجيبي مردم روستا را فراگرفته و هر روز عده زيادي از انسانها به خاطر اين بيماري جان خود را از دست مي دهند. مردم وقتي شنيدند شيوانا وارد دهكده آنها شده سراسيمه به حضورش شتافتند و از او خواستند تا دعايي كند و از خالق هستي بخواهد بيماري را از اين دهكده دور سازد. شيوانا سري تكان داد و گفت: «اين دهكده متعلق به شماست و بيماري نيز در دهكده شما شايع شده است. پس لاجرم بايد كسي از اهالي همين دهكده كه ارتباطش با خالق هستي بيشتر است اين دعا را بخواند و البته من و شما هم در كنار او دست نياز به سوي خالق دراز خواهيم كرد. پس برويد و نزديك ترين فرد به ناشناختني را نزد من بياوريد.»

مردم دور هم جمع شدند و پس از مدتي سه نفر را نزد شيوانا آوردند و گفتند كه اين سه نفر تمام سال لبشان به ياد ناشناختني مي جنبد و ذكر كلامشان آفريننده كاينات است. شيوانا از آنها خواست تا دعا كنند و بيماري از روستا برود. آن سه دعا كردند ولي هيچ اتفاقي نيفتاد. شيوانا تبسمي كرد و گفت: «ارتباط اين ها با ناشناختني يك طرفه است. كسي را از اهالي اين ده نزد من بياوريد كه مستقيما با ناشناختني هم كلام مي شود!»

در اين ميان كودكي دست بلند كرد و گفت: «در نزديكي دهكده چوپان پيري است كه هميشه چوبش را سمت آسمان مي گيرد و با ناشناختني دعوا مي كند! و آنقدر جدي حرف مي زند كه انگار دارد با يك موجود واقعي گفت و گو مي كند! ما او را ديوانه مي خوانيم و براي همين در جمع ما نيست!»

شيوانا پرسيد: «آيا بيماري به او و اعضاي خانواده اش سرايت كرده است؟»

پاسخ دادند: «خير او در خارج دهكده است و در كمال سلامت به سر مي برد.»

شيوانا از مردم خواست تا چوپان را نزد او آورند. چوپان وقتي مقابل شيوانا ايستاد با عصبانيت پرسيد: «مرا براي چه به اينجا آورديد!؟»

شيوانا گفت: «ما در اين دهكده در جست و جوي فردي بوديم كه مستقيما با خالق هستي بي واسطه صحبت كند و تو را يافتيم. از تو مي خواهيم كه با همان شيوه اي كه هميشه با حضرت دوست صحبت مي كني از اوبخواهي بيماري را از اين دهكده دور سازد.»

چوپان لبخندي زد و از جا برخاست و جوبش را به سمت آسمان گرفت و گفت: «خدايا! مگر نمي بيني مردم دهكده از تو چه مي خواهند!! خوب آن چه مي خواهند را به ايشان بده!» و سپس سرش را پايين انداخت و رفت.

روز بعد همه بيماران به طرز عجيبي بهبود يافتند و هيچ نشاني از بيماري در دهكده نماند. مردم حيرت زده گرد شيوانا جمع شدند و با سردرگمي از او پرسيدند: «چگونه كلام عابدان اثري نكرد و جمله نه چندان مودبانه چوپان مقبول افتاد!؟»

شيوانا تبسمي كرد و گفت: عابدان با خداي ذهني شان صحبت مي كردند و اين چوپان بي واسطه و مستقيم با خالق هستي صحبت مي كرد. عابدان خداي ذهني شان را باور ندارند و اين چوپان نه تنها به وجود خالق اطمينان دارد بلكه شبانه روز با او همكلام مي شود. شما اگر جاي ناشناختني بوديد حرف كدام را گوش مي كرديد و خواهش كدام يك را مي پذيرفتيد!؟ او كه مودب است ولي شما را قبول ندارد و يا او كه شما را با تمام وجود پذيرفته است!؟ دور شدن بيماري از دهكده نشان مي دهد كه ناشناختني كدام يك را مي پذيرد!»

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 7:15  توسط پرنده عاشق | 

 

از وقتي كه خانه ويلائيش را با گرانترين لوازم لوكس و نفيس تزئين كرده بود؛ خانه را به هيچ وجه خالي نمي گذاشت. اما عيد امسال پس از چند سال به بچه ها قول داده بود كه حتما آنها را به مسافرت ببرد. در روز عزيمت توقف يك ماشين جلوي خانه او را نگران كرد. صبر كرد تا ماشين برود، اما تا روز بعد همچنان در آنجا متوقف بود. طولاني شدن توقف ماشين وسواس و نگرانيش را بيشتر كرده بود، سرانجام در روز سوم صاحب ماشين به اتفاق تعميركاري آمدند و پس از ساعتي خودرو را تعمير كرده رفتند. با رفتن ماشين، تعطيلات او هم رو به اتمام بود و زمان باقيمانده براي سفر كافي نبود؛ او امسال هم نگهبان اثاث منزلش شد...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:3  توسط پرنده عاشق | 

 

منظره آنقدر زيبا و ديدني بود كه براي تماشايش ماشين را متوقف كردم.

آبشاري بلند از ميان كوهها جاري شده و به مرتعي پر از گلهاي درخشان زرد و نارنجي مي رسيد، چشم اندازي كم نظير و رويايي، بي درنگ تابلو را از نقاش سيار خريدم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 9:18  توسط پرنده عاشق | 

 

آسمان پر از پرواز پرنده هاي سپيد بود. با خود انديشيد: من با اين پروبال سياه بين اين همه سفيد چگونه و با چه رويي پرواز كنم؟!

تيري كه بر قلبش نمشست نشان داد: مي تواند سري بين سرها در آورد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 16:54  توسط پرنده عاشق | 

 

زني جوان همراه شوهرش كنار ديوار ايستاده بود و به شدت اشك مي ريخت. شيوانا از مقابل آنها عبور كرد.وقتي گريه زن را ديد ايستاد و از او علت را پرسيد. زن گفت: «همسرم جوان است و گه گاه با كلامي زشت مرا مي رنجاند.» او مرد لايق و خوبي است و تنها عيبي كه دارد بددهني و زشت كلامي اوست كه گاهي مرا به گريه وا مي دارد.»

شيوانا با تاسف سري تكان داد و خطاب به مرد گفت: «هيچ انساني لياقت اشك هاي انسان ديگر را ندارد واگر انسان لايقي در دنيا پيدا شد او هرگز دلش نمي آيد كه دل ديگري را به درد آورد و اش او را درآورد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 12:58  توسط پرنده عاشق | 

 

هروقت مي گفتيم: بابا اينقدر با سرعت نرو. مي گفت: نمي تونم اگر توقف كنم و يا يواش برم مي ميرم. باورمون نمي شد تا وقتي خبر رسيد وقتي نصف شب پشت چراغ قرمز وايستاده بوده يك كمپرسي از روي خودش و ماشينش رد شده بود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 12:56  توسط پرنده عاشق | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
اين وبلاگ به زودي بزرگترين و پربيننده ترين وبلاگ ميهن عزيزمان ايران خواهد شد.

نوشته های پیشین
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
پیوندها
بيمه سامان
استخدام و كاريابي
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان

New Page 2
New Page 1