![]() |
![]() |
|
| ما جوانان ایران را دوباره با دستان خود می سازیم |
|
پنجمين سالگرد ازدواجش بود. شام پلو و گوشت درست كرده بود. مثل هر سال زيباترين لباسش را پوشيد و سفره را آماده كرد تا شوهرش بيايد. مرد مثل هر سال شام را يك نفس خورد و زير لب غري زد. بعد با همان سبيل هاي چرب كنار سفره خوابيد. زن مثل هر سال با حلقه هاي اشك در چشمش سفره را جمع كرد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 1:12 توسط پرنده عاشق |
|
|
دختر در مراسم عروسي دوستش شركت كرد. هنگامي كه بستني مي خورد متوجه نشد و ظرف بستني روي دامنش برگشت. براي يك لحظه احساس كرد همه دارند با ترحم نگاهش مي كنند؛ سرخ شد. بغض گلويش را گرفت. مادر عروس كه آنجا ايستاده بود گفت: «هيچي نشد دخترم.» پدر و مادرش هم او را دلداري دادند. دخترك شب خوابش نبرد. و روزهاي بعد آنقدر به اين موضوع فكر كرد كه از غصه مرد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 20:19 توسط پرنده عاشق |
|
|
زن با خود فكر كرد چه روز خوبي است. پنجره ماشين را پايين كشيد تا بچه ها هواي تازه بخورند. يك روز دلچسب و زيبا با تمام لذت و آرامشي كه مي توانست به همراه داشته باشد. قبل از اينكه براي خريد روزانه از خانه خارج شوند به همه كارهايش رسيده بود. غذاي مورد علاقه بچه ها و شوهرش را با سليقه هر چه بيشتر آماده كرد. گوجه و كلم بنفش و تخم مرغ را حلقه حلقه برش داد و روي ظرف سالاد چيد و بطري نوشابه را داخل يخچال گذاشت تا وقت برگشتن خنك خنك شده باشد. دستي به سر و روي اتاقها كشيد و روتختي و ملافه ها را توي ماشين لباسشويي انداخت. بعد جلوي آينه ايستاد و آرايش كرد و لباس مناسب بيرون اش را پوشيد. همانطور كه روي صندلي ماشين نشسته بود و به كارهاي بعد از ناهار و فردا و روزهاي بعدش فكر مي كرد حوصله بچه ها از بازي كردن و انتظار سر رفت و سراغ پدرشان را گرفتند. پرسيدند خريدن كلوچه عصرانه چقدر معطلي دارد. زن از روي كنجكاوي توي آينه جلو سرك كشيد و نگاهي به محوطه پشت سرشان انداخت. تقريبا پنجاه متر دورتر از محل پارك ماشين آنها اوضاع شلوغ تر از مواقع عادي بود و مردم در وسط خيابان اطراف كسي كه زير چرخ هاي كاميون افتاده بود جمع شده بودند. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 7:39 توسط پرنده عاشق |
|
|
خيلي سالها پيش كه به تدريج كامپيوتر جاي همه كارها را مي گرفت، كارش را از دست داد. متخصص حروفچيني سربي بود و افتخارش اين كه كتاب جنگ و صلح و رمان هاي معروفي را حروفچيني كرده است. براي امرار معاش دست به هر كاري زد و حالا با خودرويي فرسوده مسافر كشي مي كرد. صبح خيلي خوشحال به قصد فروش خودرو از خانه بيرون رفت تا بتواند هزينه ثبت نام تنها فزرندش را در مقطع كارشناسي ارشد رشته كامپيوتر فراهم كند. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 8:46 توسط پرنده عاشق |
|
|
هنگامي كه گروهبان از خواهر و مادر بچه بازجويي مي كرد، سروان دست او را گرفت و با خود به اتاق ديگر برد. گفت: بابات كجاست. بچه زير لب گفت: رفته آسمان. سروان با تعجب پرسيد: چي؟ مرده؟ بچه گفت: نه. هر شب از آسمان مي پايين مي آيد با ما شام مي خورد. سروان چشم گرداند و در كوچكي در سقف ديد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 7:46 توسط پرنده عاشق |
|
|
شهر تهران پر از گدا شده است تالي شهر سامرا شده است بس كه در آستين شان كلك است شيوه ها منحصر به فرد و تك است اين يكي با صداي گوش آزار مي زند ضجه هاي ناهنجار آن يكي خانمي است، بچه به كول مي كند گريه تا بگيرد پول ديگري پابرهنه است و خاموش كفش خود را نهاده بهر فروش وان دگر، شخص آبرومندي است كه به سل گشته مبتلا، چندي است پيش رويش نوشته اي درخور زير آن هم دو نسخه از دكتر نصفه – نيمه ست آدم بعدي عين روباه قصه سعدي آن طرف تر، نيازمند كمك دو نفر با كمانچه و تنبك وين طرف، هشت ساله دختركي مي كشد پشت شيشه ها، سركي دود اسفند اين يكي به هوا دود نفرين و ناله هم كه سوا اين يكي مي رسد كه: «نوكرتم خاك پاتم، تصدق سرتم سروري كن همين يه مرتبه رو تا خودم رو بسازم امشبه رو!» وان يكي مي رسد، سوار پژو يا چه معلوم؟ بنز يا موسو آدمي باوقار و چنتلمن شيك و خوش تيپ، عينهو خود من! گويد – البته لهجه دار و تميز – «هلپ مي» يا «كمك كنيد پليز» چون كم آورده در خريد، به فرض از تو خواهد هزار تومان قرض از تكدي گري به كل پكرم ولي الان كه خوب مي نگرم، گرچه خوشنامي اش در آن حد نيست اتفاقا درآمدش بد نيست ابوالفضل زرويي نصرآباد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 4:3 توسط پرنده عاشق |
|
|
پاييز كه چهار ماهه آبستن بودي، سفارش دادم سه تا قاليچه زر و نيم زمينه لاكي ببافند، قواره ايوان. هر كدامش به اسم يكي مان. حالا چه طور حالي دخترت كنم، چهار دست و پا روي جاي خالي قاليچه ات نرود؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 10:53 توسط پرنده عاشق |
|
|
پسري جوان از شهري دور به دهكده شيوانا آمد و به محض ورود به دهكده بلافاصله سراغ مدرسه شيوانا را گرفت و نزد او رفت و مقابلش روي زمين مودبانه نشست و گفت: «از راهي دور به دنبال يافتن جوابي چندين ماه است كه راه مي روم و همه گفته اند كه جواب من نزد شماست! تو كه در اين ديار استاد بزرگي هستي برايم بگو چگونه مي توانم تغييري بزرگ در سرنوشتم ايجاد كنم كه فقر و نداري و سرنوشت تلخ والدينم نصيبم نشود!؟» شيوانا نگاهي به تن خسته و رنجور جوان انداخت و با تبسم گفت: «جوابت را زماني خواهم داد كه آرام بگيري و گرد و خاك جاده را از تن خود پاك كني. برو استراحت كن و فردا صبح زود نزد من آي!» روز بعد شيوانا پسر جوان را از خواب بيدار كرد و همراه چند تن از شاگردانش به سوي رودخانه اي بزرگ در چند فرسنگي دهكده به راه افتاد. نزديك رودخانه كه رسيدند شيوانا خطاب به پسر جوان و شاگردانش گفت: «تكليف امروز شما اين است! از اين رودخانه عبور كنيد و از آن سوي رودخانه تكه اي كوچك از سنگ هاي سياه كنار صخره برايم باوريد. حركت كنيد!» پسر جوان مات و مبهوت به شاگردان شيوانا خيره ماند و ديد كه هر كدام از آنها براي رفتن به آن سوي رودخانه يك روش را انتخاب كردند. بعضي خود را بي پروا به آب زدند و شنا كنان و به سختي خود را به آن سوي رودخانه رساندند. بعضي با همكاري يكديگر با چوب هاي درختان اطراف رودخانه كلك كوچكي درست كردند و خود را به جريان آب رودخانه سپردند تا از آن سوي رودخانه سر در آورند. بعضي از گروه جدا شدند تا در بالادست در محلي كه عرض رودخانه كمتر بود از آن عبور كنند. پسر جوان به سوي شيوانا برگشت و گفت: «اين ديگر چه تكليف مسخره اي است!؟ اگر واقعا لازم است بچه ها آن سمت رودخانه بروند، خوب براي اين كار پلي بسازيد و به بچه ها بگوييد از آن پل عبور كنند و بروند آن سمت برايتان سنگ بياورند!؟» شيوانا تبسمي كرد و گفت: «نكته همين جاست! خودت بايد پل خودت را بسازي! روي اين رودخانه دهها پل است. اين جا كه ما ايستاده ايم پلي نيست! اما تكليف امروز براي اين است كه ياد بگيري در زندگي بايد براي عبور از رودخانه هاي خروشان سر راهت بيشتر مواقع مجبور مي شوي خودت پل خودت را بسازي و روي آن قدم بزني! تو اين همه راه آمدي تا جواب سوالي را پيدا كني و من اكنون مي گويم كه جواب تو همين يك جمله است: اگر مي خواهي چون بقيه گرفتار جريان خروشان رودخانه هاي سر راهت نشوي، دچار فقر و فلاكت نشوي و زندگي سعادتمندي پيدا كني، بايد يك بار براي هميشه به خودت بگويي كه از اين به بعد پل هاي زندگي خودم را خودم خواهم ساخت و بلافاصله از جا برخيزي و به طور دايم و مستمر و در هر لحظه در حال ساختن پلي براي قدم گذاشتن روي آن و عبور از رودخانه باشي. منتظر ديگران ماندن دردي از تو دوا نمي كند. پل من به درد تو نمي خورد! پل خودت را بايد خودت بسازي!» |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 9:6 توسط پرنده عاشق |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اين وبلاگ به زودي بزرگترين و پربيننده ترين وبلاگ ميهن عزيزمان ايران خواهد شد.
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 |
| پیوندها |
|
بيمه سامان استخدام و كاريابي |
|
RSS
|