![]() |
![]() |
|
| ما جوانان ایران را دوباره با دستان خود می سازیم |
|
خرگوش عادت داشت به لاك پشت بخندد. به محض اين كه لاك پشت شروع مي كرد به راه رفتن قهقهه سر مي داد. يك روز براي اين كه او را تحقير كند گفت: بيا تا آن درخت سيب مسابقه دو بدهيم. سپس با غرور خاصي گفت: من چرت مي زنم تا تو هم كم نياوري. چشمانش را بست و بدون اين كه خودش هم بفهمد به خواب خرگوشي فرو رفت. وقتي چشمانش را گشود، لاك پشت در يك قدمي درخت سيب بود. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 11:32 توسط پرنده عاشق |
|
|
شيوانا براي كاري به شهري دور رفته بود. در مسيرش از دهكده اي آباد عبور مي كرد. مردم دهكده وقتي شنيدند به سراغش رفتند و پاي صحبت او نشستند. بعد از مدتي دو پسر جوان به جمع پيوستند. يكي از آن ها كه لباس سفيد يك دست پوشيده بود خطاب به شيوانا گفت: «من شنيده ام كه هر كه كلام شما را بشنود در دلش نوري روشن مي شود كه فقط خودش مي بيند و با آن نور مي تواند در تاريكي هاي زندگي راه درست را پيدا كند! مي خواهم زندگي تميز و پاكيزه اي برايم مهيا كند و همسري پاك و فرزنداني صالح نصيبم كند و بدون هيچ دردسري امكان زندگي مرفه برايم فراهم شود. از تو مي خواهم تا چنين دعايي را برايم از كاينات درخواست كني!» شيوانا تبسمي كرد و گفت: «كاينات منتظر نمي ماند تا من دعاي تو را بر زبان آورم. او همين الان دعاي تو را شنيد و خودش اسبابش را برايت فراهم مي كند!» پسر دوم كه لباسي قرمز به تن داشت گفت: «من نه به كاينات اعتقادي دارم و نه به كلام جادويي شما! من مي خواهم در زندگي به هر كاري كه دلم مي خواهد تن در دهم و هر لذتي كه بتوان تصور كرد را از اين دنيا ببرم! شيوانا آهي كشيد و سري تكان داد وگفت: «چرا اين چيز ها را به من مي گويي؟!» و پسرك قرمز پوش مات و متحير ماند كه چه بگويد! ساكت شد و رفت. چند سال بعد شيوانا مجددا از همان دهكده عبور كرد و به دعوت مردم شب در دهكده ماند. پسركي كه در سفر قبل با لباس سفيد نزد شيوانا آمده بود دوباره به سراغ او آمد و زن و فرزندش را هم همراه خود آورد و به شيوانا گفت: «كاينات مرا خيلي دوست دارد! چون تمام آن چه خواسته بودم را مو به مو برآورده ساخت. زن و فرزنداني نيك و مار و اموالي فراوان نصيبم كرد. به راستي من چه كرده ام كه كاينات چنين مرا دوست دارد؟!» شيوانا تبسمي كرد و گفت: «كاينات منتظر نمي ماند تا پاسخ سوالاتت را كسي ديگر براي تو بر زبان آورد. او همين الان سوال تو را شنيد و خودش به شكلي پاسخ را برايت فراهم مي كند!» در اين ميان شيوانا از مردم در خصوص پسر دوم كه لباس قرمز مي پوشيد سوال كرد و احوال او را پرسيد. به شيوانا گفتند كه آن پسر در طول اين چند سال به صدها كار خلاف و ناشايست روي آورده است و وضع و زندگاني اسف بار و دردناك پيدا كرده است. هم اكنون هم در گوشه خرابه اي مست و لايعقل افتاده است. شيوانا از جا بر خاست و به سمت خرابه دويد. وقتي به خرابه رسيد پسرك قرمز پوش را ديد كه اكنون به مردي شكسته و مسن تبديل شده است و هنوز هم لباس قرمز به تن دارد. شيوانا نزد او نشست و احوالش را پرسيد. مرد قرمز پوش به گريه افتاد و گفت: «كاينات مرا دوست ندارد! ببين من را به چه روزي انداخته است؟!» شيوانا تبسمي كرد و گفت: «اتفاقا كاينات تو را خيلي دوست دارد! چون اين همان چيزي بود كه آن روز در مقابل من از كاينات درخواست كردي! تو گفتي لذت هاي دنيا را به هر قيمتي كه باشد طلب مي كني و همان هم نصيبت شد. كاينات سر قولش ماند وهرچه خواستي را به تو داد. او خيلي تو را دوست دارد! اينطور نيست؟!» |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 4:31 توسط پرنده عاشق |
|
|
پري ظرف پنير را روي سفره گذاشت و با صداي بلند گفت: بيا، از دهن مي افته. و بلند بلند خنديد. پري دست هايش را خشك كرد، نفس عميقي كشيد و كنار سفره نشست. ستاره دفتر و مداد را توي كيف گذاشت و به سفره خيره شد. پري اين بار رو به ستاره گفت: «مگه شام نمي خوري؟ بيا ديگه.» ستاره آرام آرام كنار سفره رفت. دست انداخت گردن پدر و گفت: «بابا، مگه الان شب نيست، پس چرا ما صبحانه مي خوريم.» |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 17:14 توسط پرنده عاشق |
|
|
پيش پرده يك فيلم كمدي را در جنگل نشان مي دادند. يكي از حيوانات زد زير خنده. شير با عصبانيت گفت: «مگه كوري؟ تا خنده شيرو نديدي چه حقي داري بخندي؟» چند لحظه بعد يكي ديگر از حيوانات خنده اش گرفت. شير سرش داد زد: «مگه كري؟ تا صداي خنده شير بلند نشه حق نداري بخندي.» بالاخره خود شير هم خنده اش گرفت. وقتي شير خنديد روباه زد زير خنده. شير گفت: «تو خوب مي خندي، چون شم فكاهي داري» نتيجه اخلاقي: كسي بهتر مي خندد كه ديرتر بخندد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 10:40 توسط پرنده عاشق |
|
|
ستاره روي چهار پايه، كنار پنجره ايستاد و به آسمان خيره شد. ابرها هنوز پشت به پشت هم ايستاده بودند و آسمان به سرخي مي زد. موتور كنار ديوار، ديگر خيس خيس شده بود. پري سفره را انداخت و گفت: بيا، از دهن ميفته.ستاره برگشت و به دست هاي پدر نگاه كرد. رگ هاي برجسته دست هايش هنوز كمي سياه بودند. ستاره از چهار پايه پايين پريد و سر سفره نشست. پري گفت: دعاي پيش از غذا كه يادت نرفته دخترم. ستاره به چهره آفتاب سوخته پدر نگاه كرد. چشم هايش را بست و در دلش گفت: خدايا كاش فردا تابستان شود. |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 4:35 توسط پرنده عاشق |
|
|
مامان هميشه به او مي گفت بابا رفته به آسمان، مثل ستاره ها شده . . . وقتي كه رفت پارك بادبادكش را ميان آسمان رها كرد. عكس بابا را روي بادبادك كشيد و نامه اي هم برايش نوشت. بادبادك هر چه بالاتر مي رفت از خوشحالي در پوست خود نمي گنجيد. وقتي كه بادبادك را پايين آورد از عكس و نامه خبري نبود. حالا توي پارك شب ها منتظره تا بابا جواب نامه اش را بدهد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 20:39 توسط پرنده عاشق |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اين وبلاگ به زودي بزرگترين و پربيننده ترين وبلاگ ميهن عزيزمان ايران خواهد شد.
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 |
| پیوندها |
|
بيمه سامان بانک سامان بیمه عمر و تشکیل سرمایه سامان |
|
RSS
|