تبليغاتX
سلام دوست عزيزم. با ارائه نظرات ارزشمندت منو ياري كن. كليه حقوق مربوط به اين وبلاگ محفوظ مي باشد. هرگونه كپي برداري از مطالب اين وبلاگ فقط با ذكر منبع مجاز است. مديريت وبلاگ در حذف نظرات مستهجن و بي مورد و تكراري آزادي عمل دارد. بهترين و زيباترين لحظات را برايتان آرزو مي كنم

ایران سرزمینی آباد
ما جوانان ایران را دوباره با دستان خود می سازیم

 

پسربچه با قيافه اي رنجور و هيكلي ضعيف وارد آشپزخانه شد و به مادر گفت: «پس اين شام كي حاضر مي شه؟ من خوابم مياد، دوباره مثل ديشب خوابم مي بره ها.»

مادر گفت: «تو هم برو پيش خواهر و برادرت بخواب، غذا كه حاضر شد از خواب بيدارت مي كنم.»

 پسر بچه رفت و خوابيد. مادر در حالي كه اشك در چشمانش جمع شده بود قابلمه را كه فقط آب داشت از روي اجاق برداشت و آن را داخل ظرفشويي ريخت تا شبي ديگر را گذرانده باشد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 3:9  توسط پرنده عاشق | 

 

روي كاناپه، جلوي تلويزيون افتاده ام و كاغذ و قلم به دست، شعري را كه درباره فلسطين نوشته ام اصلاح مي كنم، زن، مي گريد. زن فرياد مي كشد. زن مي گريد. ماشين آبپاش خون ها را مي شويد.

مادرم هم مي گريد. سال دو هزار و شش نه، قرن بيست و يكم است. دخترم نقاشي مي كرد. خورشيد را پشت كوهها گذاشت و هق هقش شروع شد. نگاهش كردم. دستش را توي صورتش گرفته بود و زار زار مي گريست. به چه فكر مي كرد؟ به كودك بي پناه. هنوز معني زنداني يا شكنجه را نمي دانست. نگران بچه اي بود كه پدر و مادرش را جلوي چشمش كشتند.

خورشيد را تمام كرد، درست وسط دو تا شيب كوه، يك خورشيد نارنجي. اما كوه هستوار قهوه اي پررنگ مانده بود. مي داني چرا نمي خواهم بيشتر تاريكش كنم. مي ترسم آن كوچولو جنازه پدر و مادرش را گم كند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 23:35  توسط پرنده عاشق | 

 

زن و مردي غمگين و افسرده نزد شيوانا آمدند و از او براي حل مشكلشان راه چاره خواستند. زن گفت: «من وهمسرم در زندگي هرگز با بدخلقي و بد رفتاري با هم رفتار نكرده ايم. حتي الامكان هم سعي كرده ايم اختلاف نظرهاي جزئي خود را به بچه ها منتقل نكنيم. دختري داشتيم كه در بهترين شرايط روحي و رواني و اخلاقي بزرگ شد. بدون اين كه اين دختر به خانواده همسر انتخابي اش دقت كند روي ازدواج با پسري از دوستان اصرار كرد. ما هم رضايت داديم. اما الان همان خانواده به ظاهر نجيب، شرايط سخت و جانكاهي را براي دخترمان فراهم كرده اند. رفتارهاي غير عادي و توهين آميز خانواده همسر دخترم او را تا مرز جنون وخود كشي كشانده است. به ما بگوييد براي نجات دخترمان چه كنيم!؟»

شيوانا سري به علامت تاسف تكان داد و گفت: «دخترتان را چند هفته اي به منزل خودتان بياوريد و درسي را كه در كودكي و نوجواني به او نداده ايد به او آموزش دهيد!»

مرد با ناراحتي گفت: «اما استاد! همسرم گفت كه ما از هيچ آموزشي براي اين دختر دريغ نكرده ايم و در واقع او را روي پر قو بزرگ كرده ايم و هر چيزي كه جامعه از يك دختر انتظار دارد را چند ده برابر به او آموخته ايم!»

شيوانا مجددا سرش را به علامت نفي تكان داد و گفت: «آموزش هاي شما كسر داشته است و گرنه دختر شما به اين روز نمي افتاد. او را به خانه بياوريد و به او درس هاي ناگفته را دقيقا بازگو كنيد و او را براي آن چه اكنون تجربه مي كند آماده كنيد!؟»

زن با حيرت پرسيد: «يعني به او آموزش دهيم در مقابل آدم هاي بيمار و آزار رسان چگونه رفتار كند؟!»

شيوانا سرش را به علامت تاييد تكان داد و گفت: «دقيقا! انسان زماني به مرز جنون و افسردگي شديد و خود كشي مي رسد كه راه حلي را مقابل خود نبيند. دختر شما در خانه پدري راه حل ها و سياست ها و تدبير هاي لازم براي مقابله با اين شايط را نياموخته و چون بر اين باور است كه آن چه لازم است قبلا به او آموزش داده شده. پس به ناچار به اين باور رسيده كه چيزي در خود او گم شده واو خودش كم و كسر دارد و از اين كاستي دچار حس حقارت و افسردگي شديد شده است. او را نزد خود بياوريد و به او بگوييد كه همه انسان ها مانند شما نيستند و بايد شخص توان مقابله با شرايط سخت وانسان هاي سخت گير و زمخت را هم داشته باشد.»

مرد انگار موضوع را فهميده باشد سري تكان داد و گفت: «حق با شماست استاد! من خودم در كار بيرون با رفتارهاي نامساعد و بعضا خشن زيادي روبه رو مي شوم. اما هرگز اين رفتارها را براي زن و همسرم نقل نكرده ام. چون مي ترسيدم تنش ها و سختي هاي بيرون بي جهت وارد محيط آرام منزل شود.»

شيوانا تبسمي كرد و گفت: «من هم نمي گويم هر خبر بدي و هر رفتار ناخوشايندي را سريعا براي خانواده نقل كن. مي گويم رفتارهاي موثر مقابله با اين رفتار ناخوب و اخبار ناگوار را به خانواده آموزش بده. به آنها بگو كه اين اتفاق افتاد و من يا دوستم و يا يك آشناي ديگر چنين عمل كرديم تا توانستيم از اين گرداب موفق بيرون بياييم. بگذار فرزندانت لااقل يك بار واكنش مقابله را از دهان شما شنيده باشند و بدانند كه هميشه راهي وجود دارد و هرگز همه راهها بسته نيست.»

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 12:59  توسط پرنده عاشق | 

 

ديكتاتور از ميان صد ها متقاضي استخدام يك نفر را انتخاب مي كند. براي كفش پاك كني. دستور مي دهد غير از كفش پاك كردن كار ديگري انجام ندهد. مرد ساده روستايي خيلي زود به محيط خو مي گيرد و فربه مي شود. پس از چند سال خوب خوردن و تغذيه مناسب و استراحت و فرمان بري شبيه ارباب خود مي شود. شايد به اين علت كه او از همان غذايي مي خورد كه به ديكتاتور مي دهند. صورت تپل و سرخ و سفيد او درست مثل ديكتاتور مي شود. مو هاي سرش كه مي ريزد برابري كامل شده. دهان گرد و قلنبه اي دارد و موقع خنديدن رديف دندان هايش ديده مي شود.

همه وزرا و نزديكان ديكتاتور از كفش دار وحشت دارند. شب ها چكمه ارباب را جفت مي كند و برق مي اندازد. ساز مي زند. براي خانواده اش نامه مي نويسد. شهرت او به همه جا مي رسد. مي گويند كفش دار ديكتاتور نزديك ترين آدم به اوست. كفش دار واقعا از همه نزديك تر است. هميشه دم در مي خوابد و مي نشيند. نبايد لحظه اي دور شود. يك شب، كفش دار كه حسابي قوي شده سرزده وارد اتاق خواب ديكتاتور مي شود، او را بيدار مي كند و با مشت به گيج گاه او مي كوبد. ديكتاتور مي ميرد. كفش دار لباس خود را در مي آورد و به تن ديكتاتور مرده مي پوشاند و خودش لباس ديكتاتور را مي پوشد. در مقابل آينه ديكتاتور مي فهمد چقدر شبيه اوست. به سرعت خود را به دم در مي رساند و داد مي زند كه كفش دار به او حمله كرده و او در دفاع از خود كفش دار را كشته. ديكتاتور دستور مي دهد جنازه كفش دار را ببرند و به خانواده اش خبر دهند.

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 21:14  توسط پرنده عاشق | 

 

مردي نزد شيوانا آمد و نزد او درددل كرد كه: «زني دارم كه خيلي به خودش مطمئن است. او آنقدر محكم حرف مي زند و آن چنان مرا تحت كنترل دارد كه عملا احساس مي كنم ده ها نفر را در شبانه روز اجير كرده تا مرا تحت نظر بگيرند و هر كاري كه انجام مي دهم را به او گزارش دهند! حتي الان كه نزد شما آمده ام هم مطمئنم بالاخره مي فهمد و تمام چيز هايي را كه شما به من مي گوييد را مو به مو از بر خواهد داشت؟! برايم بگوييد چگونه چنين چيزي ممكن است؟!

شيوانا تبسمي كرد و گفت: «سعي مي كنم با همسرت صحبت كنم!؟»

روز بعد شيوانا در حال درس دادن بود كه به او خبر دادند همسر آن مرد ديروزي براي ديدن استاد آمده است. شيوانا اجازه داد زن به كلاس بيايد. زن متين و استوار و با اعتماد به نفس مقابل شيوانا ايستاد و گفت: «همسر من ديروز نزد شما آمد تا از من گله كند كه ده ها نفر را در شبانه روز اجير كرده ام تا او را تحت نظر بگيرند و هر كاري را كه انجام مي دهد به من گزارش دهند!؟ حال كه چنين نيست!»

شيوانا سري تكان داد و از زن پرسيد: «خوب پس آن كسي كه شما را از تمام حركات و سكنات همسرت در طول شبانه روز مطلع مي كند چه كسي است!؟»

زن لبخندي زد و گفت: «خود او! او نمي داند كه طاقت پنهان كردن چيزي را از من ندارد و هنوز روز تمام نشده تمام سفره دل خود را برايم باز مي كند. من فقط هنر گوش كردن را بلدم و از حرف ها و حركات او پي به همه چيزش مي برم. مثلا همين جلسه ديدار ديروز با شما را خود او امروز صبح موقع صبحانه به من گفت و من هم بلافاصله نزد شما آمدم تا اين موضوع را منكر شوم!»

وقتي زن رفت، شيوانا رو به شاگردان كرد و با تبسم گفت: «خوب دقت كنيد! خبر رسان و گزارشگر لحظه به لحظه وقايع زندگي ما خود ما، هستيم! از هر كسي بتوانيم موضوعي را مخفي كنيم از خودمان كه نمي توانيم و هرگز فراموش نكنيد كه هميشه روزي هست كه بايد با شاهدي به اسم خودمان روبه رو شويم!»

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 7:59  توسط پرنده عاشق | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
اين وبلاگ به زودي بزرگترين و پربيننده ترين وبلاگ ميهن عزيزمان ايران خواهد شد.

نوشته های پیشین
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
پیوندها
بيمه سامان
بانک سامان
بیمه عمر و تشکیل سرمایه سامان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان

New Page 2
New Page 1