![]() |
![]() |
|
| ما جوانان ایران را دوباره با دستان خود می سازیم |
|
توي پارك با هم آشنا شدند، هر دو بازنشسته و تنها بودند، چند وقتي بود كه همديگر را زير نظر داشتند، حالا دريافته بودند كه در خيلي از مسايل با هم تفاهم دارند و تصميم به ازدواج داشتند، زن مطمئن شده بود كه در زمان مرگش ديگر روي زمين نخواهد ماند و مرد خوشحال بود كه در اين اواخر عمرش پرستار خوبي يافته است. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 14:11 توسط پرنده عاشق |
|
|
وقتي مرد، همه گفتند يه پولدار مرفه بي غم از روي زمين كم شد. بيچاره بي كس و كار بود. كسي رو نداشت تا زير تابوتشو بگيره، منو همسايه ها برديم تا خاكش كنيم. وقتي وارد بهشت زهرا شديم ديديم گروه گروه بچه هاي ريز و درشت دارن ميان سر قبرش. يك عالمه آدم دارن براش گريه مي كنن. از كسي كه همراه بچه ها بود پرسيدم: اين بچه ها اينجا چيكار مي كنن؟ گفت: اينا بچه هاي يتيمي هستن كه اين آقا سرپرستي 500 تاشونو قبول كرده بود و وقتي فوت كرد همه دارائيشو به اونا بخشيد. يكي از آدمايي كه اومده بود و گريه مي كرد مي گفت: پول نداشتم اجاره بدهم، صاحبخونه انداختم بيرون اگه اين آقا نبود معلوم نبود... يكي از پول بيمارستان مي گفت، يكي از پول جهيزيه دخترش. معلوم شد چند تا مدرسه و درمانگاه خيريه هم ساخته. تازه فهميدم بي كس كيه. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 4:1 توسط پرنده عاشق |
|
|
به سالهايي از زندگي ام رسيده بودم كه در گذشتن از خيابانها بسيار محتاط و صبور شده بودم. نمي دانم شايد مرز ميانسالي و كهنسالي بود. اما امروز هنگام عبور از خياباني آنقدر تعلل كردم تا بالاخره شخصي دستم را گرفت و مرا از خيابان رد كرد. براي اولين بار بود كه با چنين موقعيتي روبه رو مي شدم، حال عجيبي به من دست داد. امروز فهميدم با گذر از آن خيابان چه آسان از مرز ميانسالي به كهنسالي گذشتم... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 22:57 توسط پرنده عاشق |
|
|
پسرك با غرور نگاهي به صف ديگر كرد و بعد نگاهي به روپوش سرمه اي اش انداخت. باورش نمي شد چقدر زود بزرگ شده و حالا توي صف كلاس اول راهنمايي ايستاده بود. آنقدر خوشحال بود كه نفهميد كه چه وقت وارد كلاس شد. صداي آقا معلم بود كه افكارش را پاره كرد. سلام بچه ها من صولتي هستم، معلم ادبيات شما! خوشحالم كه امسال با شما هستم. لطف كنيد شما هم خودتان را معرفي كنيد. صداي بچه ها، توي اتاق پيچيد، رضا، پدرم دكتر هستند. - احمد، رئيس بانك - شهرام، مهندس برق - پسرم شما؟! حواستان كجاست؟! پسرك ايستاد، منو و مني كرد، گفت: آ...قا...ا، اجازه، من طاهر هستم. شغل پدرم!... تمام شادي هايش رنگ باختن نگاهي از سوي پنجره به خيابان انداخت، خش خش برگ هاي پاييز زير جاروي دسته بلند پيرمرد نارنجي پوش، ناله اي كرد و تمام شادي اش را در هم تنيد... پسرك آب دهانش را قورت داد و نفسش را كه در سينه اش حبس شده بود به يك باره آزاد كرد و گفت: شغل آزاد! ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 19:38 توسط پرنده عاشق |
|
|
آره قبول داريم. ما بچه هاي خوبي واسه بابامون نبوديم. اونو گذاشته بوديم خونه سالمندان. دير بهش سر مي زديم. هر چي بهمون هي گفت: بيشتر بهم سر بزنين. مي گفتيم: كار داريم. مي گفت: دلم براي نوه هام تنگ شده. اونارو با خودتون بيارين اينجا. مي گفتيم: اونا درس دارن. آره قبول داريم، ما در حق اون خيلي بد كرديم. اما الان حدود يك ماهه خيلي بچه هاي خوبي شديم. بابامون رو از خونه سالمندان آورديم بيرون. زود به زود هم بهش سر مي زنيم. بچه هامون رو هم با خودمون مي بريم. البته همه اينها وظيفه ماست. آخه اون برامون خيلي زحمت كشيد. حالا هم مي خوايم واسش يه مراسم چهلم عالي و با كلاس بگيريم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 13:56 توسط پرنده عاشق |
|
|
كوچك كه بودم تمام دنيا را براي خودم مي خواستم. جوان تر كه شدم فقط به به دست آوردن نصف دنيا مي انديشيدم . ميانسال كه شدم به يك چهارم دنيا هم راضي شده بودم. در پيري هم كه سر از خانه سالمندان در آوردم، تنها دلم ميخواست كه يك اتاق مستقل داشته باشم. اما حالا از تمام دنيا، تنها يك قبر كوچك براي جنازه بر روي زمين مانده ام مي خواهم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 9:17 توسط پرنده عاشق |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اين وبلاگ به زودي بزرگترين و پربيننده ترين وبلاگ ميهن عزيزمان ايران خواهد شد.
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 |
| پیوندها |
|
بيمه سامان استخدام و كاريابي |
|
RSS
|