![]() |
![]() |
|
| ما جوانان ایران را دوباره با دستان خود می سازیم |
|
راستي روزگار مثل برق و باد مي گذرد، اين را از ماه رمضان گذشته فهميدم كه شروع و تمام شدنش را اصلا متوجه نشدم. يك روز كه اولين موي سفيدم را در آينه ديده بودم، ته دلم لرزيده بود و امروز كه به دنبال تنها موي سياهم به آينه خيره شدم حتي با عينك هم چشمان كم سويم ياراي ديدن نداشت. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 22:33 توسط پرنده عاشق |
|
|
از اون روزي كه صاحب خونه، اثاث مونو ريخت بيرون و گزارشگر تلويزيون اومد و از ما گزارش گرفت، مادرم ميگه: ديگه از خودم بدم مياد، از خودم خجالت مي كشم. ميگم: آخه چرا؟ صورتمونو كه حسابي شطرنجي مي كنن، كسي مارو نمي شناسه؟ مادر ميگه: خدا چي؟ اون كه مارو مي شناسه. چرا پيش ديگري اظهار عجز كرديم؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 23:37 توسط پرنده عاشق |
|
|
شيوانا همراه كارواني راهي شهري دور بود. همراه اين كاروان خانواده هاي زيادي بودند. يكي از خانواده ها مرد جواني بود كه خود را بسيار شيفته همسر نشان مي داد و دايم دور و بر او مي پلكيد و هر كار كوچكي براي زنش انجام مي داد. در كنار آنها مرد مسن و جا افتاده اي بود كه به ظاهر كمكي به زنش نمي كرد و سرگرم كار خود بود. چند روز كه از حركت گذشت و كاروان در استراحت گاهي توقف كرده بودند، مرد جوان در حالي كه سعي مي كرد همسرش و مرد مسن و زنش صداي او را بشنوند با صداي بلند گفت: «من تعجب مي كنم بعضي مرد ها چقدر خودخواه هستند و اصلا به اين فكر نمي كنند كه همسرشان هم يك آدم است مثل آنها. يك جا مثل خرس روي زمين مي نشينند تا زن بدبخت آنها را تيمار كند! استاد! به نظر شما چرا بعضي چنين هستند؟!» شيوانا زير لب به آهستگي گفت: «مثل خرس!» و بعد هيچ جوابي به مرد جوان نداد. مرد مسن هم سرش را پايين انداخت و هيچ نگفت. چند روز از اين ماجرا گذشت و در يك شب توفاني خبر رسيد كه عده اي راهزن صبح زود قصد حمله به كاروان را دارند. شيوانا و بقيه مردان سريع گرد هم جمع شدند و در محل مناسبي پناه گرفتند و خود را آماده دفاع از زنان و كودكان كاروان نمودند. سرانجام سحرگاه فرارسيد و سر و كله راهزنان از دور پيدا شد. مرد جوان كه تا آن روز قربان صدقه همسرش مي رفت او را تنها گذاشت و براي نجات جان خودش به بالاي يك تپه پناه برد. اما مرد مسن و بقيه اعضاي كاروان با كمال شجاعت از كاروان دفاع كردن و خورشيد كه سر زد همه آنها را فراري دادند. در اين ميان مرد مسن شجاعانه از حريم و اموال خود و ديگر اهالي كاروان دفاع مي كرد به نحوي كه چندين بار تا سرحد مرگ خود را به خطر انداخت! روز بعد مرد جوان از كوه پايين آمد و در حالي كه سعي مي كرد خود را به ناداني بزند از شيوانا پرسيد: «سلام استاد! به خاطر مسايلي مجبور شدم مدتي از اينجا دور شوم. حال آن مرد مسن چطور است؟!» شيوانا تبسمي كرد و گفت: «كدام مرد! آها او را ميگويي كه مثل خرس! روي زمين مي نشست! ديشب كه تو به بالاي تپه گريخته بودي او شجاعانه مثل شير از زن و همسر خودش و ديگران دفاع كرد و الان دوباره مثل خرس روي زمين نشسته و همسرش هم با عشق از او پذيرايي مي كند.» مرد جوان سكوت كرد و به سوي همسرش رفت. شيوانا ادامه داد: «راستي! علت اين كه آن زن اين قدر با عشق از همسرش پذيرايي مي كند اين نيست كه او مثل خرس تمام عمر يك جا مي نشيند و هيچ نمي گويد، بلكه به اين خاطر است كه مطمئن است به وقت ضرورت "مانند شير" از جا برمي خيزد و اگر لازم باشد از جانش هم براي دفاع از خانواده مايه مي گذارد. آن بانو در ذهن خود از يك شير پذيرايي مي كند و به اين كار هم افتخار مي كند.» |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 8:17 توسط پرنده عاشق |
|
|
در حالي كه دستان كوچش در دستان مادر بود از پله هاي محلي كه نمي دانست اسم آنجا دادگاه خانواده است، به خيابان آمد. پدر را ديد كه با فاصله اي نه چندان زياد اما خيلي خيلي دور در جهت مخالف آن ها حركت مي كند. چيز زيادي نمي دانست اما احساس مي كرد كه اين جدايي غم انگيز طولاني خواهد بود. هم او اشك مي ريخت هم مادر، صورت پدر را نمي ديد و نديد كه او نيز گونه هايي نمناك دارد. مادر دستان او را فشرد و دخترك چشم از تعقيب پدر برداشت و همراه مادر به سوي آينده نامعلوم قدم برداشت. هر دو هنوز مي گريستند. مادر باز هم و باز هم دستان او را فشرد. وحشت زده از خواب پريد. مادر دستان او را در دست داشت. با مهرباني پرسيد: شيرين! عزيزم! چرا گريه مي كني؟ خواب بدي ديدي؟ و بعد لبخندي زد. پدر را ديد كه براي رفتن به محل كار خود آماده بود، او نيز لبخندي زد. هر سه خنديدند. هيچ وقت از اين كه صبح به اين زودي بيدار شده است، به اندازه امروز خوشحال نشده بود. در حالي كه لباس خود را مرتب مي كرد، در اين انديشه و آرزو بود كه كاش واقعيت زندگي دوست و همكلاسي اش «زهره» نيز فقط كابوسي زود گذر بود و او مجبور نبود به علت جدايي پدر . مادرش از يكديگر، در حسرت لبخند مهربان پدر و نگاه پر از محبت مادر، قصه هاي تكراري مادربزرگ را بشنود. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 17:6 توسط پرنده عاشق |
|
|
ميهمانان مجلس عروسي دست مي زدند. داماد سعي مي كرد طبيعي بخندد. وقتي آخر شب همگي ميهمانان رفتند، با عروس خانم برآورد تخميني قيمت هديه ها را انجام داد. خيالش راحت شد. قسط اول مخارج عروسي را از فروش هديه ها مي توانست بدهد. اين بار از ته دل خنديد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 4:56 توسط پرنده عاشق |
|
|
خيلي هيكل درشت و قوي داشت. خيلي خوش تيپ بود. كم كم لاغر و لاغر تر شد. همه مي گفتن معتاد شده، رنگش كه زرد بود، تازگي ها سيگار مي كشيد. پوست و استخون شده بود. با بچه محلا مسخرش مي كرديم، ديگه تحويلش نمي گرفتيم، توي جمع راهش نمي داديم. حتي چند باري بهش توهين هم كرديم. اما فقط مي خنديد و مي رفت. مدتي ازش خبري نبود. تا اينكه يك روز حجلشو سر كوچه ديديم. فهميديم سرطان داشته... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 19:43 توسط پرنده عاشق |
|
|
توي اين هواپيما بمب هست. هيچ مدركي ندارم. اما مي دانم. ترس نفسم را بند مي آورد. صداي كوبش قلبم به گوش مي رسد، شك ندارم. مثل تايمر تخم مرغ. به آرامي از روي صندلي ام بلند شدم تا بقيه را به وحشت نيندازم. توي دست شويي به صورتم آبي سرد مي پاشم. بمب توي بخش بار هواپيماست. به مقصد نزديك مي شويم. هواپيما به زمين مي نشيند. بمب هرچند مسلح بود اما منفجر نشد. توي بيمارستان شهر مجبور مي شوم با يك بيمار قلبي هم اتاق شوم. مي پرسد: براي چي آمده اي؟ مي گويم: تومور مغزي. يك هو جاني مي گيرد و مي پرسد: وضعت چه طور است؟ زن او روزي دو بار به ملاقاتش مي آيد. زير لبي حرفي مي زنند. شرم زده مي پرسد: لاعلاج هستي؟! انگار مي خواهد وضع هواي شهر را بپرسد. مي گويم: نمي دانم، خبرش را ندارم. شوهرش سقلمه اي به زنش مي زند و مي گويد: تومور مغزي. نگاه هاي محبت آميزي به هم مي اندازن. مي دانم چه فكري مي كنند. معلوم است كه قلب مرا مي خواهند. مي گويم: ماكرودنوما خوش خيم. به هم چشمك مي زنند. مرا دلداري مي دهند. بعد از عمل به طرف خانه پرواز مي كنم. ضعف دارم اما به تهديد ها حساسم. علاقه ات را مي ستايم. به نگاه خيره ترسانت احترام مي گذارم. ترست بي مورد نيست. متاسفم. اينجا توي اتاقم مي نشينم و تصميم مي گيرم كه به تو چه بگويم. بله جاي اميدواري نيست. اما خب بعضي از فيوزها خراب است، بعضي از تومورها خوش خيم است. بعضي بيماران قلبي خود به خود خوب مي شوند. وقت داري كه زندگي ات را تغيير بدهي. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 1:30 توسط پرنده عاشق |
|
|
نه دخترم، خدا را نمي توان ديد. اين جواب سوالي بود كه دخترك از مادرش پرسيده بود. چند روز بعد همان سوال را از پدر پرسيد و باز همان جواب را شنيد. آخر هفته وقتي براي ديدن پدر بزرگ به خانه اش رفته بود، با ترديد از پدر بزرگ پرسيد: آيا مي شود خدا را ديد؟ و پدر بزرگ در جواب گفت: دخترم، من غير از خدا چيز ديگري نمي بينم... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 16:47 توسط پرنده عاشق |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اين وبلاگ به زودي بزرگترين و پربيننده ترين وبلاگ ميهن عزيزمان ايران خواهد شد.
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 |
| پیوندها |
|
بيمه سامان استخدام و كاريابي |
|
RSS
|