![]() |
![]() |
|
| ما جوانان ایران را دوباره با دستان خود می سازیم |
|
من بايد خودم را به ضريح برسانم، با اين فكر خودم را با هر سختي كه بود به ضريح رساندم. وقتي كه از حرم خارج مي شدم، پير مردي را ديدم كه به سختي قدم برمي داشت، كمكش كردم تا راحت تر قدم بردارد. گفت: وقتي داشتم زيارت مي كردم، نمي دانم كدام خيرنديده اي پايم را له كرد. با خود گفتم؛ نكند اين پيرمرد يكي از آن هايي باشد كه من ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام دی 1385ساعت 4:11 توسط پرنده عاشق |
|
|
سالها بود كه هر نيمه شب انتظارش را مي كشيد ولي او در خواب ناز غوطه مي خورد و به قرار نمي رسيد. اولين باري بود كه از خواب غفلت رست و متوجه اين انتظار شد. از شرم به سجده افتاد و بنده شد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 7:0 توسط پرنده عاشق |
|
|
از وحشت مو به تنش راست شد. تا حالا اين قدر نترسيده بود. همان صداي هراس انگيز را دوباره شنيد. تصميم گرفت برود و منبع صدا را كشف كند. چماق در دست، ترسان و لرزان رفت منبع صدا را پيدا كرد. در گنجه را باز كرد و چوب بر سر 2 موش كپل فرود آورد و به بسته زرورقي چيپس سيب زميني زده و خرت و خورت راه انداخته بودند. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 8:36 توسط پرنده عاشق |
|
|
روي تخت دراز كشيده بود و چشمش به در بود. اتاق كم كم شلوغ شد و همه دور تخت نشستند. چند نفر با دلسوزي حالش را پرسيدند و بعضي با اشاره نشانش دادند و گفتند: بيچاره پيرمرد! بالاخره ساعت ملاقات تمام شد و همه رفتند، بعد، زير بالش دستي برد و آهسته، عكس همسرش را بيرون كشيد، با حسرت، نگاهي به آن كرد، گلدان خالي را نشان داد و زير لب گفت: كاش تو بودي! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 19:56 توسط پرنده عاشق |
|
|
سرگرم تماشاي تلويزيون بود كه برق رفت. كمي صبر كرد تا بيايد، اما نيامد و چون حوصله كار ديگري را نداشت، آماده شد كه بخوابد. اما خوابش نبرد براي همين، از پشت پنجره به ستاره هاي آسمان نگاه كرد. خيلي زيبا بودند. چند تايي هم برايش چشمك زدند! او هم به رويشان لبخند زد و آنقدر با آنها بازي كرد تا خوابش برد. وقتي بيدار شد، همه رفته بودند. از آن به بعد، شب ها، پشت پنجره مي نشست و با ستاره ها بازي مي كرد! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 8:47 توسط پرنده عاشق |
|
|
صبح سردي بود و هنوز سپيده نزده بود كه ماشينش را با نيش استارت روشن كرد و به راه افتاد. عجله داشت، بايد اول وقت و قبل از شروع ترافيك به دفتر خانه مي رسيد. مشتري خوبي براي آخرين مايملك ارث پدري اش پيدا شده بود. همه مقدمات سفرش به خارج را هم فراهم كرده بود. چند خيابان نگذشته بود كه ناگهان با عابري تصادف كرد و بلافاصله به خاطر تاريكي هوا و خلوتي خيابان از صحنه گريخت. آن روز هرچه منتظر ماند مشتري اش نيامد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم دی 1385ساعت 10:1 توسط پرنده عاشق |
|
|
باورش نمي شد كه كتابش به عنوان بهترين كتاب سال انتخاب شود. دريافت جايزه نقدي باعث شد كه سه سال بعد رتبه اول انبوه سازان مسكن را كسب كند. وقتي خبرنگار مجله ادبي پرسيد كه آيا در آينده كتابي منتشر خواهيد كرد، گفت: نويسندگي عمر هدركردن است. حالا كه به بيماري آلزايمر دچار شده هرچه فكر مي كند نمي داند چرا انقدر علاقه به نوشتن دارد ولي چيزي براي نوشتن به ذهنش نمي رسد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 7:25 توسط پرنده عاشق |
|
|
شب، ناگهان هوا برگشت و برف سنگيني باريد. صبح كه پسرك از خواب بيدار شد همه جا را صاف و سفيد ديد. گوشه حياط چند پرنده زير برف كز كرده بودند. پسرك بي آن كه به مادرش بگويد از اتاق بيرون رفت. كاپشن خود را روي پرنده ها انداخت و آن ها را به خانه آورد. پرنده ها جاني گرفتند. اما پسرك سرما خورده بود و كاپشن او خيس بود. نمي دانست چطور به مدرسه برود. راديو اطلاعيه دولت را خواند كه مدارس 3 روز تعطيل است. |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم دی 1385ساعت 9:25 توسط پرنده عاشق |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اين وبلاگ به زودي بزرگترين و پربيننده ترين وبلاگ ميهن عزيزمان ايران خواهد شد.
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 |
| پیوندها |
|
بيمه سامان استخدام و كاريابي |
|
RSS
|