تبليغاتX
سلام دوست عزيزم. با ارائه نظرات ارزشمندت منو ياري كن. كليه حقوق مربوط به اين وبلاگ محفوظ مي باشد. هرگونه كپي برداري از مطالب اين وبلاگ فقط با ذكر منبع مجاز است. مديريت وبلاگ در حذف نظرات مستهجن و بي مورد و تكراري آزادي عمل دارد. بهترين و زيباترين لحظات را برايتان آرزو مي كنم

ایران سرزمینی آباد
ما جوانان ایران را دوباره با دستان خود می سازیم

 

هنوز داشت به سوال ها پاسخ مي داد. برخي از سوال ها بدون جواب مانده بودند و به بعضي اشتباه پاسخ داده بود. امتحان سختي بود. مي خواست جواب هاي غلط را پاك كند كه وقت امتحان تمام شد. دير به فكر جبران و پاك كردن افتاده بود. چون او ديگر مرده بود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 14:14  توسط پرنده عاشق | 

 

نيمه شب بود. برخاست تا نافله شب بخواند. وضو گرفت، به سمت سجاده اش رفت، نگاهش با نگاه ماه تلاقي كرد. نگاهي به آسمان شب و ستاره هاي چشمك زن و ماه كرد، تا نگاه از آن ها برگرفت ديد اذان صبح شده است. اين تنها نافله اي بود كه با جان و دل خوانده بود.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 11:56  توسط پرنده عاشق | 

 

از آن چراغ قرمز هاي طولاني بود و او در لا به لاي ماشين ها ساز مي زد و با صداي خوشي همه را سرگرم كرده بود. با آهنگ هاي شادي كه مي خواند انتظار براي مردم خوش آيند شده بود. آوازه خوان دوره گرد نمي دانست كه كارگردان نامي در يكي از ماشين ها او را زير نظر گرفته و براي ايفاي نقشي پسنديده است. اما چراغ اين بار چه زود سبز شد و كارگردان قبل از آن كه بتواند او را صدا بزند به ناچار حركت كرد و رفت.  هنرمند دوره گرد هيچ وقت نفهميد كه فاصله سبز شدن يك چراغ قرمز چه قدر مي توانست در عوض كردن رنگ زندگي او اثر داشته باشد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 19:20  توسط پرنده عاشق | 

 

نزديك ظهر بود و شلوغي جلوي بازارچه ديدني بود. همه در حال خريد و فروش گوشي همراه و يا امتحان آن بودند. ساعت ها بود كه پسرك با خواهرش بساط كوچك باطري فروشي را آنجا پهن كرده و محو داد و ستد مردم بودند. دخترك گرسنه اش شد و از برادرش خواست چيزي برايش بخرد. پسر با نااميدي جيب هايش را گشت، پول كافي نبود اما فكري به خاطرش رسيد و چشم هايش برق زد.

به سرعت با حركات انگشت روي يكي از بسته هاي باطري شماره اي خيالي را گرفت و آن را نزديك گوشش برد: لطفا 2 پرس چلوكباب به آدرس ...

دخترك نتوانست جلوي خنده اش را بگيرد و تا ساعتي گرسنگي را از ياد برد.

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 17:19  توسط پرنده عاشق | 

 

صبح ها خيلي زود با صداي زنگ ساعت شماطه دار از خواب بيدار مي شد و بعد از اداي فريضه نماز صبح به سر كار مي رفت، 30 سال دقيق و منظم و بدون تاخير. شب گذشته وقتي ساعت را تنظيم مي كرد نمي دانست خوشحال است يا غمگين. قرار بود امروز حكم بازنشستگي اش را دريافت كند. صبح كه ساعت زنگ زد همه اهل خانه طبق معمول در خواب بودند. ساعت تا آخرين كوكش زنگ خورد و او بيدار نشد، براي هميشه ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 19:18  توسط پرنده عاشق | 

 

پيرمرد در طول زندگي مشترك خود آرزوي شنيدن يك جمله كوتاه «دوستت دارم» را از همسرش داشت. روزي كه براي عمل جراحي قلبش آماده مي شد، همسرش با نگراني و بي اختيار به او گفته بود: عزيزم، دوستت دارم.

آخرين آزمايشات نشان داده بود كه پيرمرد ديگر نيازي به عمل قلب ندارد.

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 15:20  توسط پرنده عاشق | 

 

يك آينه زده آن طرف ديوار. هر وقت كه از تنهايي حوصله اش سر مي رود، خودش را صدا مي زند، خيلي خوشحال مي شود كه مي بيند يك نفر ديگر هم دارد صدايش مي زند. يكي مثل خودش.

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 10:12  توسط پرنده عاشق | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
اين وبلاگ به زودي بزرگترين و پربيننده ترين وبلاگ ميهن عزيزمان ايران خواهد شد.

نوشته های پیشین
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
پیوندها
بيمه سامان
بانک سامان
بیمه عمر و تشکیل سرمایه سامان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان

New Page 2
New Page 1