![]() |
![]() |
|
| ما جوانان ایران را دوباره با دستان خود می سازیم |
|
هنگامي كه گروهبان از خواهر و مادر بچه بازجويي مي كرد، سروان دست او را گرفت و با خود به اتاق ديگر برد. گفت: بابات كجاست. بچه زير لب گفت: رفته آسمان. سروان با تعجب پرسيد: چي؟ مرده؟ بچه گفت: نه. هر شب از آسمان مي پايين مي آيد با ما شام مي خورد. سروان چشم گرداند و در كوچكي در سقف ديد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 7:46 توسط پرنده عاشق |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اين وبلاگ به زودي بزرگترين و پربيننده ترين وبلاگ ميهن عزيزمان ايران خواهد شد.
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 |
| پیوندها |
|
بيمه سامان استخدام و كاريابي |
|
RSS
|