![]() |
![]() |
|
| ما جوانان ایران را دوباره با دستان خود می سازیم |
|
دختر در مراسم عروسي دوستش شركت كرد. هنگامي كه بستني مي خورد متوجه نشد و ظرف بستني روي دامنش برگشت. براي يك لحظه احساس كرد همه دارند با ترحم نگاهش مي كنند؛ سرخ شد. بغض گلويش را گرفت. مادر عروس كه آنجا ايستاده بود گفت: «هيچي نشد دخترم.» پدر و مادرش هم او را دلداري دادند. دخترك شب خوابش نبرد. و روزهاي بعد آنقدر به اين موضوع فكر كرد كه از غصه مرد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 20:19 توسط پرنده عاشق |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اين وبلاگ به زودي بزرگترين و پربيننده ترين وبلاگ ميهن عزيزمان ايران خواهد شد.
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 |
| پیوندها |
|
بيمه سامان استخدام و كاريابي |
|
RSS
|