![]() |
![]() |
|
| ما جوانان ایران را دوباره با دستان خود می سازیم |
|
پسربچه با قيافه اي رنجور و هيكلي ضعيف وارد آشپزخانه شد و به مادر گفت: «پس اين شام كي حاضر مي شه؟ من خوابم مياد، دوباره مثل ديشب خوابم مي بره ها.» مادر گفت: «تو هم برو پيش خواهر و برادرت بخواب، غذا كه حاضر شد از خواب بيدارت مي كنم.» پسر بچه رفت و خوابيد. مادر در حالي كه اشك در چشمانش جمع شده بود قابلمه را كه فقط آب داشت از روي اجاق برداشت و آن را داخل ظرفشويي ريخت تا شبي ديگر را گذرانده باشد. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 3:9 توسط پرنده عاشق |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اين وبلاگ به زودي بزرگترين و پربيننده ترين وبلاگ ميهن عزيزمان ايران خواهد شد.
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 |
| پیوندها |
|
بيمه سامان استخدام و كاريابي |
|
RSS
|