![]() |
![]() |
|
| ما جوانان ایران را دوباره با دستان خود می سازیم |
|
پسرك با غرور نگاهي به صف ديگر كرد و بعد نگاهي به روپوش سرمه اي اش انداخت. باورش نمي شد چقدر زود بزرگ شده و حالا توي صف كلاس اول راهنمايي ايستاده بود. آنقدر خوشحال بود كه نفهميد كه چه وقت وارد كلاس شد. صداي آقا معلم بود كه افكارش را پاره كرد. سلام بچه ها من صولتي هستم، معلم ادبيات شما! خوشحالم كه امسال با شما هستم. لطف كنيد شما هم خودتان را معرفي كنيد. صداي بچه ها، توي اتاق پيچيد، رضا، پدرم دكتر هستند. - احمد، رئيس بانك - شهرام، مهندس برق - پسرم شما؟! حواستان كجاست؟! پسرك ايستاد، منو و مني كرد، گفت: آ...قا...ا، اجازه، من طاهر هستم. شغل پدرم!... تمام شادي هايش رنگ باختن نگاهي از سوي پنجره به خيابان انداخت، خش خش برگ هاي پاييز زير جاروي دسته بلند پيرمرد نارنجي پوش، ناله اي كرد و تمام شادي اش را در هم تنيد... پسرك آب دهانش را قورت داد و نفسش را كه در سينه اش حبس شده بود به يك باره آزاد كرد و گفت: شغل آزاد! ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 19:38 توسط پرنده عاشق |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اين وبلاگ به زودي بزرگترين و پربيننده ترين وبلاگ ميهن عزيزمان ايران خواهد شد.
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 |
| پیوندها |
|
بيمه سامان استخدام و كاريابي |
|
RSS
|