![]() |
![]() |
|
| ما جوانان ایران را دوباره با دستان خود می سازیم |
|
پسرك با عجله از كنار او گذشت، اما چند قدم جلوتر پايش به چيزي گير كرد و افتاد. تمام خرت و پرت هايش پخش زمين شد. او مكثي كرد و بعد ناخودآگاه نشست و به پسرك در جمع كردن وسايلش كمك كرد. هر دو از مدرسه بر مي گشتند و مسيرشان يكي بود. در راه با هم آشنا شدند و گپ زدند. فهميد كه نام پسرك «بهرام» است، عاشق بازي هاي كامپيوتري و فوتبال است و اخيرا بهترين دوستش با او قهر كرده. سال ها گذشت و دوستي شان ادامه يافت. روز فارغ التحصيلي از دبيرستان، بهرام به او گفت: روزي كه با هم آشنا شديم يادت هست؟ مي داني چرا آن همه خرت و پرت همراهم بود؟ آن روز كشوي ميزم را خالي كرده بودم تا مزاحم كسي نباشم. با تصميمي كه گرفته بودم ديگر قرار نبود به مدرسه برگردم. اوضاع خانه خراب بود و تنها دوستم را از دست داده بودم و احساس مي كردم بدترين آدم روي زمين هستم. هيچ اميدي برايم باقي نمانده بود... وقتي تو كتاب هايم را از روي زمين جمع مي كردي، داشتي جانم را نجات مي دادي ... مي داني ... مي خواستم بروم به خانه و خودكشي كنم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 12:15 توسط پرنده عاشق |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اين وبلاگ به زودي بزرگترين و پربيننده ترين وبلاگ ميهن عزيزمان ايران خواهد شد.
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 |
| پیوندها |
|
بيمه سامان استخدام و كاريابي |
|
RSS
|