تبليغاتX
سلام دوست عزيزم. با ارائه نظرات ارزشمندت منو ياري كن. كليه حقوق مربوط به اين وبلاگ محفوظ مي باشد. هرگونه كپي برداري از مطالب اين وبلاگ فقط با ذكر منبع مجاز است. مديريت وبلاگ در حذف نظرات مستهجن و بي مورد و تكراري آزادي عمل دارد. بهترين و زيباترين لحظات را برايتان آرزو مي كنم

ایران سرزمینی آباد
ما جوانان ایران را دوباره با دستان خود می سازیم

 

در دهكده اي كه شيوانا در آن زندگي مي كرد بين دهكده و رودخانه چند درخت بزرگ و ديواري سنگي وجود داشت كه باعث مي شد مردم ده هميشه به خاطر اين موانع از مسير دور تري خود را به رودخانه برسانند. سرانجام قرار شد عده اي را استخدام كنند تا درختان را قطع و ديوار را خراب كنند و جاده اي راحت بين رود و ده برقرار سازند. اما به خاطر حجم سنگين كار و مزد كمي كه براي اين كار در نظر گرفته شده بود هيچ كارگري حاضر به قبول اين زحمت نبود.

روزي دو برادر از دهكده اي بسيار دور، به ديدن شيوانا آمدند اما در راه آمدن گرفتار راهزنان شدند و پول و مالشان را از دست دادند. آنها چون پولي براي برگشت نداشتند درخواست كار نمودند و كدخداي ده برداشتن ديوار و قطع درختان را به عنوان كار به آن ها پيشنهاد كرد.

موقع قيمت گذاري كه شد كدخدا و اهالي ده دو برادر را نزد شيوانا بردند و به آنها گفتند كه چون اين كار براي دو كارگر حدود سه ماه طول مي كشد و به خاطر سختي كار پول شش ماه دو كارگر تمام وقت براي اين كار در نظر گرفته مي شود و در طي اين چند ماه نيز مي توانند در مدرسه شيوانا ساكن شوند.

قرار شد از روز بعد كار شروع شود. آن شب كدخدا در مقابل جمع از دو برادر پرسيد: «آيا مي دانيد چه كار سختي را پذيرفته ايد و آيا خبر داريد كه تابحال هيچ كارگري حاضر نشده است اين همه زحمت را متقبل شود؟!»

دو برادر نگاهي به هم انداختند و سري تكان دادند و گفتند كه براي آن ها اين كار مشكل نيست و آن ها كارهايي بسيار سخت تر از اين را قبلا انجام داده اند؟! ما در ديار خود صاحب مال و منال كافي هستيم و هر روز هم چنين كارهاي سختي را انجام مي دهيم!

كدخدا با حيرت پرسيد: «اما اين جور كارهاي طاقت فرسا بدن انسان را فرسوده مي سازد و با درآمد حاصل از آن هم كه اصلا نمي توان مخارج زن و فرزند را تامين كرد! پس شما چگونه از پس هزينه هاي زندگي (آن هم يك زندگي مرفه) بر مي آييد؟!»

دو برادر لبخندي زدند و از كدخدا پرسيدند: «تو چگونه درآمد ايجاد مي كني؟»

كدخدا با غرور گفت: «ثروتي از پدر به من ارث رسيده و مقداري نيز به واسطه آشنايي با امپراطور به من هديه شده است. اين ثروت را به صورت زمين و دام به كارگران فقير اجاره مي دهم و در مقابل از آن ها سود مي گيرم! اصل ثروتم هم هميشه سر جايش هست و تازه زيادتر هم مي شود! زحمت كمتري هم مي كشم! مثلا پولي كه شما با اين زحمت در عرض شش ماه به دست مي آوريد من آن را در عرض دو ماه به دست مي آورم بدون آن كه زحمتي بكشم؟!»

يكي از برادران با تعجب پرسيد: «و اگر اين ثروت به شما به ارث نمي رسيد و يا هديه اي از امپراطور دريافت نمي كرديد! يا اصلا اين ثروت به واسطه بلايي آسماني از دست مي رفت آن موقع چه مي كرديد؟!»

كدخدا با غرور لبخندي زد و گفت: «خوب اين بماند!»

روز اول برادران در اطراف ديوار چاله هاي بزرگي كندند و روز دوم چند اسب كرايه كردند و با استفاده از اره و تبر تنه درختان را طوري بريدند كه موقع سقوط دقيقا روي ديوار بيفتند. چاله ها طوري پاي ديوار كنده شده بودند كه با خراب شدن ديوار، بر اثر سقوط درخت، نخاله هاي ديوار مستقيم داخل چاله مي افتاد! روز بعد هم با كمك اسب ها درخت ها را از مسير جاده دور كردند و بقيه تنه درختان را نيز با آتش سوزاندند. روز چهارم و پنجم روي جاده خاك ريختند و در پايان هفته جاده اي صاف و مستقيم و عاري از هر نوع مانع مزاحمي ازقبيل ديوار و درخت بين دهكده و رودخانه برقرار شد.

وقتي آخر هفته برادران مزد شش ماه خود را درخواست نمودند، كدخدا از دادن مزد طفره رفت و دو برادر به همراهي كدخدا و مردم دهكده نزد شيوانا آمدند تا او حرف آخر را بزند. شيوانا سري تكان داد و گفت: «قرارداد، قرارداد است. هماني را كه توافق كرديد را پرداخت كنيد!»

كدخدا با حيرت گفت: «اما آن ها فقط يك هفته كار كردند!؟» اگر قرار باشد اين دو برادر همين طور در اين ديار كار كنند به زودي به ثروتي زياد دست پيدا مي كنند و فاصله طبقاتي بين آن ها و امثال ما زياد مي شود!»

شيوانا با تعجب به كدخدا نگاه كرد و گفت: «خوب روش درست ثروتمند شدن هم همين است. اگر مي بينيد مردم يك ديار پيشرفت مي كنند، راهش همين است. آن ها از فكر و ابزار اطراف خود استفاده مي كنند و اگر لازم باشد ابزار هاي كمكي مي سازند و با صرفه جويي در زمان و زحمت،  مسيري را كه بقيه با كندي و طمانينه طي مي كنند، به صورت جهشي در زمان بسيار كمتر و با زحمت ناچيز رد مي كنند و زودتر به ثروتي بيشتر دست مي يابند.»

كدخدا با خشم به شيوانا خيره شد و گفت: «من قبول ندارم! من و افرادم انتظار داشتيم تا از پنجره خانه مان به مدت شش ماه اين دو برادر را ببينيم كه در اين جاده كار مي كنند و عرق مي ريزند. فقط با اين تفكر است كه دلمان راضي مي شود كه به آن ها بابت كارشان پول شش ماه را بپردازيم!»

شيوانا تبسمي كرد و گفت: «شما چاره اي نداريد و طبق توافق بايد مزد شش ماه اين دو برادر را بدهيد.»

سپس شيوانا نگاهي به دو برادر انداخت و تبسمي كرد و گفت: «اين دو برادر هم قول مي دهند كاري كنند كه دل كدخدا و افرادش از بابت اين پرداخت راضي بماند!؟»

كدخدا مبلغ را پرداخت و رفت. روز بعد دو برادر دو مترسك چوبي در دو طرف جاده شبيه به خود درست كردند و به اين مترسك ها لباس آدم پوشاندند و به دستان آن ها با نخ قوطي هاي فلزي آويزان كردند كه با وزش باد از خود سر و صدا درست مي كردند. كدخدا و افرادش هم هر روز از پشت پنجره منزلشان به اين مترسك هاي دو طرف جاده نگاه مي كردند و از ديدن آن ها احساس رضايت داشتند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 8:5  توسط پرنده عاشق | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
اين وبلاگ به زودي بزرگترين و پربيننده ترين وبلاگ ميهن عزيزمان ايران خواهد شد.

نوشته های پیشین
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
پیوندها
بيمه سامان
استخدام و كاريابي
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان

New Page 2
New Page 1